Category: خاطرات

فرود در زیر صفر درجه

فرود در زیر صفر درجه

عقاب زخمی ما با حالتی غیر عادی به «خط H » باند نزدیک شد. با دیدن بالگرد متوجه شدم که قسمتی از کابین جلو و تمام شیشه­‌های سه طرف آن از دو سمت چپ و راست خرد و منهدم شده است. چشم‌های نگران همقطاران به ملخ‌ها دوخته شده بود. آیا ملخ ها به دور صفر می‌رسند؟ در هر حال در فضایی سنگین و پر اضطراب، بالگرد منهدم شده و نیمه جان روی اسکیت­‌ها قرار گرفت.

به گزارش ایسنا، «سروان فنی هوایی سید حیدر حسینی» که در گفت‌وگویی با سرهنگ دوم خلبان بهرام مرادی و در خاطره‌ای از یکی از عملیات‌های هوانیروز ارتش می‌گوید: در یکی از روزهای سرد و زمستانی سال ۱۳۶۰ شمسی در پادگان ابوذر سرپل­ ذهاب به عنوان هماهنگ کننده عملیات پرواز و مسئول نگهداری بالگردها سرگرم خدمت بودم .هنوز آفتاب عالم تاب نتابیده بود که به من خبر دادند خلبان یحیی شمشادیان به همراهی خلبان احمد کلوندی قصد دارند که به شکار ادوات زرهی دشمن بروند. کار اول من این بود که با رکن سوم[۱] پایگاه هوانیروز کرمانشاه تماس بگیرم و پرواز را هماهنگ کنم. من ضمن اشاره دست به یحیی علامت مثبت دادم. ایشان سوار بالگرد شد. بالگرد جنگی کبرا مثل همیشه آماده نبرد بود. یحیی کمربند ایمنی را بست. از دور ناظر پرواز بودم. برای پیروزی و سلامتی آنها شروع به دعا و نیایش کردم. بعد شروع به خواندن آیت الکرسی کردم. دور ملخ‌های بالگرد کامل شد و افراد مسئول برق اضطراری و کروچیف[۲] از آن فاصله گرفتند. خلبان شمشادیان با همراهی خلبان احمد کلوندی با تکان دادن سر و دست از ما خدا حافظی کردند و به سمت دشت اشغال شده ذهاب رهسپار شدند.

پادگان در دامنه کوه قرار داشت و سرمای زمستانی شروع شده بود. ما بعد از اتمام کار و برای فرار از سرما و صرف صبحانه به طرف سالن رفتیم. یک ساعتی از پرواز بچه‌ها گذشته بود که به ما اطلاع دادند بالگرد در حال بازگشت به پادگان است. ما هم برای استقبال از خلبانان وارد محوطه پرواز شدیم. بالگرد در اوج آسمان قرار داشت و با حرکاتی عجیب و غریب به طرف ما می‌آمد. اول فکر کردیم که اشتباه می­‌کنیم؛ اما با عکس­‌العمل پرسنل، یقین حاصل کردیم که برای بالگرد اتفاقی افتاده است. بالگرد در نزدیکی آسمان باند قرار داشت. همه در تلاش بودند که او را روی باند قرار بدهند. بالاخره عقاب زخمی ما با حالتی غیر عادی به خط H باند نزدیک شد. با دیدن بالگرد متوجه شدم که قسمتی از کابین جلو و تمام شیشه­‌های سه طرف آن از دو سمت چپ و راست خرد و منهدم شده است. چشم‌های نگران همقطاران به ملخ‌ها دوخته شده بود. آیا ملخ ها به دور صفر می‌رسند؟ در هر حال در فضایی سنگین و پر اضطراب، بالگرد منهدم شده و نیمه جان روی اسکیت­‌ها قرار گرفت. همه کنجکاو و نگران بودند. این بار نگاه‌ها به طرف خلبانان دوخته شد. ما به سر و کلاه آنها نگاه می کردیم. شاید از سلامتی آنها اطلاع یابیم. من و چند نفر از پرسنل با عجله از کناره‌­های بالگرد بالا رفتیم. هر دو خلبان مانند مجسمه خشک روی فرامین[۳] خوابیده بودند.

با نگرانی آنها را صدا زدیم: یحیی! یحیی! احمد! احمد! هیچ حرکتی از آنها سر نمی­‌زد. اصلاً تکان  نمی­‌خوردند. هر دو یخ زده بودند و فرامین را محکم در دست داشتند. بدن‌شان مثل تکه‌ای یخ شده بود. سریع آنها را بغل کرده و پایین آوردیم. آنها را کنار بخاری گذاشته و چند پتو به آنها پیچیدیم. یکی از پرسنل با عجله به سراغ پزشک رفت و ما شروع به ماساژ دست و پاهاشان کردیم تا شاید یخ زدگی­‌شان از بین برود. شعله بخاری را بالا زدیم و با زور چند استکان چای داغ در گلویشان ریختیم. در نهایت با مراجعه به پزشک و اقدامات انجام شده توسط آنان، بعد از چند ساعت آرام آرام حالشان بهتر شد.

من به سراغ احمد کلوندی رفتم، گوشه پتو نشستم و صورتش را بوسیدم و پرسیدم: احمد آقا! چه اتفاقی برایتان افتاده بود؟ کلوندی چون در طرف کابین عقب بالگرد نشسته بود. حالش از یحیی کمی بهتر بود. او آرام و شمرده گفت: صبح زود وقتی که از اینجا پرواز کردیم و مستقیم روی تانک و توپ‌های دشمن قرار گرفتیم. بیشتر نیروهای عراقی خواب بودند و ادوات زرهی آنها در چند ردیف قرار گرفته بودند. فرصت مناسبی بود تا وقت را غنیمت بشمریم پس با خیالی راحت با راکت و موشک همه آنها را مورد حمله قرار دادیم. طوری که من و یحیی تصمیم گرفتیم در شلیک موشک و راکت صرفه جویی کنیم! با یک موشک ضد تانک (تاو) دو تانک را همزمان به آتش می­‌کشیدیم. احساس کردیم تا آنان از خواب بیدار شوند، باید کار را تمام کنیم. کلوندی بعد از مکث کوتاهی نفس عمیقی کشید و ادامه داد: من در کابین عقب سرم داخل سایت تیر اندازی بود که با دقت تیراندازی کنم که ناگهان بالگرد تکان شدیدی خورد. احساس کردم که پشت سرم آتش گرفته است. در این فاصله  صدای یحیی را شنیدم که گفت: احمد ما را زدند، می خواهم دور بزنم.

به یحیی گفتم: نه! اجازه بده این موشک را هم شلیک کنم. بعد از شلیک موشک و انهدام همزمان دو تانک، سرم را از روی دوربین بلند کردم و گفتم: یحیی! حرکت کن کارم  تمام شد. همزمان در شرایط جوی بسیار عجیب و متغیری قرار گرفتیم. از درجه گرمای۱۰۰ درجه به درجه صفر رسیدیم. سرما تمام وجودمان را فرا گرفته بود. نگاهی به اطراف‌مان انداختیم، تازه متوجه شدیم که در کابین و تمام شیشه­‌های اطراف بالگرد توسط گلوله مستقیم تانک منهدم شده بود. این تغییر دما و باد غیرقابل تحمل حاصل چرخش ملخ‌های بالگرد به داخل کابین بود. اول فکر می­‌کردیم که فرامین صدمه دیده یا قسمتی از بالگرد دچار مشکل فنی شده است؛ اما با لطف خداوند متعال فرامین بالگرد مشکل خاصی نداشت. ناچار شدیم با دور زدن به طرف پادگان با احتیاط کامل و سرعت بسیار کم به سمت نیروهای خودی پرواز کنیم، از طرف دیگر ارتفاع ما بالا بود و باد سرمایی که به طور مستقیم به درون می­‌آمد، مشکل ما را دو چندان کرده بود. این گرفتاری باعث شد که وقتی روی پادگان رسیدیم، دیگر دست و پاهای‌مان از حرکت ایستاده بودند. تلاش‌مان را دو چندان کردیم که فقط فرامین را کاملاً در دست داشته باشیم. دیگر توانی برای نشستن روی باند را نداشتیم. فقط لطف خداوند و دعاهای خیر مردم است که در چنین حالت خاصی به زمین نشستیم و از این خطر هولناک نجات پیدا کردیم وگرنه چگونه ممکن است یک گلوله تانک با آن قدرت و صدای انفجار شدید با برخورد به یک بالگرد جنگی فقط به قسمتی از آن صدمه بزند و هیچ گونه مشکل و آسیب جدی به تجهیزات و قطعات مهم آن وارد نکند؟!

این را فقط می­‌توان معجزه و لطف خدا به ما و مردم ایران دانست. از طرف دیگر، این عملیات بسیار حساس و پر بار بود؛ چرا که ما با هر راکت دو تانک را منهدم می­‌کردیم. تجربه­‌ای که به نظر من باید آن را در دانشکده های نظامی به دانشجویان درس داد.

با پایان یافتن حرف‌های احمد کلوندی همه پرسنل دور او حلقه زدند و یکی یکی او را در آغوش کشیدن و با صدای بلند شکرگذاری کردند و برای سلامتی این دو خلبان شجاع صلوات بلند ختم کردند. لازم به ذکر است که این خلبانان رشید وشجاع -یحیی شمشادیان و احمد کلوندی- در عملیات‌های بعدی شجاعانه و افتخارآمیز در اوج آسمان به درجه رفیع شهادت رسیدند و همه ما را برای همیشه داغدار کردند.

[۱]. یکی از ارکان ستادی پایگاه می باشد که در زمینه اطلاعات و عملیات فعالیت می نماید.

[۲].  از پرسنل فنی و مسؤل بالگرد

[۳]. الات و وسایلی که خلبان توسط ان بالگرد را هدایت می‌نماید.

ماجرای بسیجی‌های خاص

ماجرای بسیجی‌های خاص

معروف شده بودیم به «ارتش جانی» وقتی وارد سپاه می شدیم، می گفتند: «ارتش جانی آمدند!» به این دلیل که نام خانوادگی احسانی نژاد در آن زمان «جانی» بود.

به گزارش ایثار ، ملانوری از  رزمندگان لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) و همرزم شهید حسن احسانی نژاد در خاطراتی پیرامون تشکیل پایگاه بسیج روایت می‌کند: اوایل انقلاب من به همراه تعدادی از جوانان در گروهی به نام «المراقبون»، منتسب به آقای خلخالی، در کرج فعالیت می‌کردیم. این گروه به جوانان آموزش نظامی و مسلحانه می‌داد تا اینکه شبی  احسانی نژاد ما را در مسجد دید. به ما پیشنهاد تأسیس بسیج را داد و گفت: «به دنبال فرمان امام مبنی بر تأسیس بسیج، خوب است فعالیت‌تان را در قالب بسیج دنبال کنید.»

با استقبال بچه‌ها از این پیشنهاد، اولین پایگاه بسیج را تشکیل دادیم و نامش را هم به پیشنهاد خود شهید احسانی نژاد گذاشتیم: «کانون نشر فرهنگ اسلامی». او خودش هم عضو فعال این گروه شد و در جلسات قرآن، حضوری مستمر داشت. وی با رفتارش حقیقتا فرهنگ اسلامی را نشر می‌داد.

*چه کسی مسئول است؟

به پشتوانه حمایت او، اوضاع طوری پیش رفت که تعداد اعضا به حدود ۶۰۰ نفر رسید. حتی ساواکی‌ها هم عضو بسیج شدند. احسانی نژاد در مقابل شکایت بچه‌ها مبنی بر حضور افراد اینچنینی! می‌گفت: «انقلاب کرده‌ایم که این‌ها درست شوند.» دیگر معروف شده بودیم به «ارتش جانی» وقتی وارد سپاه می شدیم، می‌گفتند: «ارتش جانی آمدند!» به این دلیل که نام خانوادگی احسانی نژاد در آن زمان «جانی» بود.

ما آموزش نظامی می دیدیم و برای انجام کارهای عملیاتی و حتی ضربتی در سطح شهر هم آماده می‌شدیم. مثلا شب کودتای نوژه، سردار ناصح (فرمانده وقت سپاه کرج) شبانه با شهید احسانی نژاد تماس گرفت و گفت: «ده-دوازده نفر نیرو لازم داریم. کِی می فرستی؟» شهید احسانی‌نژاد هم جواب داده بود: «تا نیم ساعت دیگر آنجا هستند!»

ما طوری آمادگی داشتیم که ظرف ۲۰ دقیقه رسیدیم به محل منظور! و با قیافه بُهت زده سردار ناصح مواجه شدیم. خود من، در حالی که زیرشلواری به پا داشتم، لباسم را دست گرفتم و پریدم پشت وانتی که راننده‌اش شهید احسانی نژاد بود. رفتار شهید احسانی نژاد الگویی برای همگان بود. او زمانی که در تعاون سپاه بود، صبور و متانت‌پیشه کار می کرد.

به خاطر دارم که در همان زمان، یک برادر بسیجی از خانواده‌ای ثروتمند و ضدانقلاب ساکن عظیمیه کرج، داوطلب اعزام به جبهه شده و پس از مدتی شهید شده بود.  احسانی نژاد که موظف بود خبر شهادت او را به خانواده‌اش بدهد، رفته بود جلوی درب منزلشان و همین که گفته بود من از سپاه آمده‌ام، با ناسزاهای آن خانواده مواجه شده بود و حتی کنک هم خورده بود، اما با صبر و متانت رفتار کرد و خبر شهادت فرزندشان را داد. بعد هم ترتیب داد تا از آنها به خوبی تجلیل شود. او به دلیل فشار کاری و روحی بسیار زیاد، حتی یک بار سکته کرد و تا مدت‌ها نیمی از بدنش فلج شد.

یک نفوذی کوچک

یک نفوذی کوچک

شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت خانه‌هایی را که پر از عراقی بود به‌خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. گاه می‌رفت داخل خانه‌ها پیش عراقی‌ها می‌نشست مثل کرولال‌ها از غفلت عراقی‌ها استفاده می‌کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمی‌داشت.

به گزارش ایثاخبر، بهنام محمدی در دوازدهمین روز از بهمن ماه سال ۱۳۴۵  در منزل پدر بزرگش در خرمشهر به‌دنیا آمد. فرز، چابک، بازیگوش و سرزبان دار بود. شهریور ۵۹ بود که شایعه حمله عراقی‌ها به خرمشهر قوت گرفته بود؛ خیلی‌ها داشتند شهر را ترک می‌کردند. باور نمی‌کرد که خرمشهر دست عراقی‌ها بیفتد، اما جنگ واقعاً آغاز شده بود. بهنام تصمیم گرفت بماند؛ بمباران هم که می‌شد بهنام ۱۳ ساله بود که می‌دوید و به مجروحین می‌رسید.

از دست بنی‌صدر آه می‌کشید که چرا وعده سر خرمن می‌دهد؛ مدافعین شهر با کوکتل مولوتف و چند قبضه سلاح (کلاش و ژ۳) مقابل عراقی‌ها ایستاده بودند، رئیس‌جمهور گفته بود که سلاح مهمات به خرمشهر ندهید. به سقوط خرمشهر چیزی نمانده بود. بهنام  با همان سن کمی که داشت برای مدافعین شهر به شناسایی و انجام کارهای اطلاعاتی می‌پرداخت. بعثی‌ها چند بار او را گرفته بودند اما بهنام گفته بود که «دنبال مامانم می‌گردم، گمش کردم.» و عراقی‌ها که فکر نمی‌کردند بچه ۱۳ ساله برود شناسایی؛ رهایش می‌کردند.

اسارت هفت عراقی

یک‌بار رفته بود شناسایی. عراقی‌ها گیرش انداختند و چند تا سیلی آبدار به او زدند. جای دست سنگین مأمور عراقی روی صورت بهنام مانده بود. وقتی برگشت دستش را روی سرخی صورتش گرفته بود و هیچ‌چیز نمی‌گفت. فقط به بچه‌ها اشاره می‌کرد عراقی‌ها کجا هستند و بچه‌ها راه می‌افتادند.

 یک اسلحه به غنیمت گرفته بود؛ با همان اسلحه هفت عراقی را اسیر کرده بود. احساس مالکیت می‌کرد. به او گفتند که باید اسلحه را تحویل بدهی. می‌گفت به شرطی اسلحه را تحویل می‌دهم که به من حداقل یک نارنجک بدهید یا این یا آن. دست آخر به او یک نارنجک دادند. یکی گفت: «دلم برای عراقی‌های مادر مرده می‌سوزد که گیر بیفتند.» بهنام خندید.

برای نگهبانی داوطلب شده بود. به او گفتند: «به تو اسلحه نمی‌دهیم‌ها». بهنام هم ابرو بالا انداخت و گفت: «ندهید. خودم نارنجک دارم.» با همان نارنجک دخل یک جاسوس نفوذی را آورد.

نفوذ در پایگاه‌های عراقی

شهر دست عراقی‌ها افتاده بود. در هر خانه چند عراقی پیدا می‌شد که کمین کرده بودند یا داشتند استراحت می‌کردند. خودش را خاکی می‌کرد. موهایش را آشفته می‌کرد و گریه‌کنان می‌گشت خانه‌هایی را که پر از عراقی بود به‌خاطر می‌سپرد. عراقی‌ها هم با یک بچه خاکی نق نقو کاری نداشتند. گاه می‌رفت داخل خانه‌ها پیش عراقی‌ها می‌نشست مثل کرولال‌ها از غفلت عراقی‌ها استفاده می‌کرد و خشاب و فشنگ و کنسرو برمی‌داشت.

نحوه شهادت

خمپاره‌ها امان شهر را بریده بودند و درگیری در خیابان آتش شدت گرفته بود. مثل همیشه بهنام سر رسید، اما ناراحتی بچه‌ها دیگر تأثیری نداشت. او کار خودش را می‌کرد. کنار مدرسه امیر معزی (شهید آلبو غبیش) اوضاع خیلی سخت شده بود. ناگهان بچه‌ها متوجه شدند که بهنام گوشه‌ای افتاده است و از سر و سینه‌اش خون می‌جوشد. پیراهن آبی و چهار خونه بهنام غرق خون شده بود. چند روز قبل از سقوط خرمشهر، شیر بچه دلاور خوزستانی  ۲۸ مهر۱۳۵۹ به شهادت رسید.

خاطرات مادران و همسران شهدا نگاشته شود

خاطرات مادران و همسران شهدا نگاشته شود

 مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان، گفت: مادران و همسران شهدا خاطراتی دارند که برخی از آن‌ها مانند افسانه است که باید با قلم هنرمندانه نویسندگان نوشته شده و در اختیار همگان قرار بگیرد.

محسن رشیدی با اشاره به این‌که نقش بی‌بدیل زنان دردفاع مقدس بر کسی پوشیده نیست، اظهار کرد: زنان در نقش‌های پشتیبانی، خدماتی و تدارکاتی به صورت خودجوش در مراکزی مانند مساجد، حسینیه و مدارس بدون هیچ چشمداشتی حضور داشتند و در تهیه و تدارک البسه برای رزمندگان کمک می‌کردند.

وی با بیان این‌که در روزهای ابتدایی جنگ که هنوز نیروهای مدافع ما به مرزها نرسیده بودند زنان سلاح به دست گرفته و به‌عنوان رزمنده دوشادوش مردان جنگیدند، عنوان کرد: در کتاب‌های دفاع مقدس مانند «دا» در مورد نقش زنان در دفاع مقدس زیاد می‌خوانیم که غیرقابل انکار هستند.

رشیدی با اشاره به این‌که زنان سربازان گمنام دفاع مقدس هستند، بیان کرد: نقش زنان در این دوران برجستگی خاصی دارد که متأسفانه مقداری مغفول مانده و باید به آن توجه کرد.

مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان، عنوان کرد: مقام معظم رهبری در رابطه با نقش زنان می‌فرماید: «اگر زنان همکاری نمی‌کردند ممکن بود گره جنگ باز نشود»، مادری از شیره جان می‌گذرد برای بحث ولایت، برخی اوقات روایت‌ها، افسانه با موضوع حقیقی است که باید نقل نشود.

وی افزود: در این افسانه‌ها مادر فرزند خود را بدرقه می‌کند و زمانی‌که شهید می‌شود با دست خودش غسل و کفن می‌دهد، من نمی‌دانم این موضوع چطور باید نوشته شود که کسی آن‌را قبول کند، که این هنر نویسندگان است.

رشیدی با اشاره به این‌که نقش زنان در دفاع مقدس بای در حایی نگاشته شود، عنوان کرد:  اگر همسران و مادران به رفتن دلبندان خود به خط مقدم راضی نمی‌شدند جنگ قفل می‌شد، در تمام جنگ‌های ادوار در دنیا نظامیان می‌جنگیدند اما در نظام جمهوری اسلامی، با رهبری امام خمینی(ره) وقتی کلمه دفاع مقدس را آوردند و مرزبندی کرد که جنگ با کُفر است و مرز حق و باطل مشخص شدند، همه آمدند و کسی را نمی‌بینیم که نقش نداشته باشد.

مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان، با اشاره به این‌که زنان نه‌تنها در دفاع مقدس حتی قبل از انقلاب در قائله‌هایی مانند تحریم تنباکو همواره گوش به فرمان مراجع تقلید بودند، بیان کرد: در حال حاضر نیز بانوان در قالب گروه‌های جهادی کارهایی را انجام می‌دهند که انسان حیرت‌زده می‌شود.

وی زنان را آئینه تمام نمای ایثار و شهادت در هشت سال دفاع مقدس دانست و افزود: این بانوان همچنین در نشر ارزش‌های دفاع مقدس خوب درخشیدند، اگر اکنون از یک مادر شهید در رابطه با خاطراتش سؤال بپرسیم با همان حلاوت و حرارت روزهای ابتدایی تعریف می‌کند که این نشانه روحیه بالای جهادی این مادران است.

رشیدی عنوان کرد: این مادران با گذشت ۴۲ سال از انقلاب با مشقت و رنج و قبول نقش‌ پدری در کنار نقش مادری و سعی در جبران کمبود این محبت توانستند فرزندان شهدا را نمونه بار بیاورند و همان روحیه پدرانشان را در دل آن‌ها روشن نگه دارند.

مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان افزود: با بافاصله نیم قرن هنوز روحیه شهادت طلبی در بین مردم ما وجود دارد که نشان می‌دهد این روحیه در گوشت، پوست و استخوان آن‌ها عجین شده است و باید مادران و همسران شهدا که تا امروز پای انقلاب مانده اند را همیشه تمکین و محبت کرد.

وی ادامه داد: این مادران و همسران شهدا تاریخ شفاهی هستند که باید برای ما نشر داده شوند، همین رسالت را حضرت زینب(س) بردوش داشتند و به درستی پیام عاشورا را به نسل ما رساندند، مادران و همسران شهدا نیز این رسالت را بر دوش دارند.

رشیدی با اشاره به این‌که امروز در استان ۴۶۴ شهدیه زن داریم، بیان کرد: همچنین ۳۹۰ نفر جانباز بانو در استان داریم که باید خاطرات آن‌ها به رشته تحریر دربیاید.

مسابقه‌ای برای زیارت امام رضا(ع)

مسابقه‌ای برای زیارت امام رضا(ع)

پاییز ۱۳۶۴، در حالی که رزمندگان آموزش‌های آبی-خاکی بودند، یک مسابقه دو هم توسط لشکر ۱۰ سیدالشهدا (ع) برگزار شد که جایزه‌ آن سفر به مشهد مقدس بود.

به گزارش ایثار خبر، احمد صالحی رزمنده گردان «علی اکبر» که نایب قهرمان «دو» کشوری بود به همرزمش محمدرضا دامرودی تذکر داد که: «مهمترین نکته برای دویدن، تقسیم درست انرژی است. اگر اوایل تند بدوی، اواخر کار خسته می‌شوی و کم می‌آوری.» او به رفیقش گفت: «اصلا تو هر جور که من می‌دوم، با من بدو.»

محمدرضا پاهای بلندی داشت. هم عاشق دویدن بود، هم در سر هوای زیارت امام رضا(ع) را می‌پراند، به همین خاطر به توصیه صالحی عمل کرد. مسابقه از چند کیلومتری دوکوهه آغاز شده و به دوکوهه ختم می‌شد. حدود ۲۰۰ نفر شرکت کننده از گردان‌های مختلف لشکر را سوار کرده به محل آغاز مسابقه بردند، آنجا پیاده‌شان کردند و گفتند: «حالا بدوید بروید دوکوهه.»

محمدرضا و احمد، با تکنیکی که احمد گفته بود، مسابقه را آغاز کردند و موفق هم پیش می‌رفتند. اواخر مسیر، با فاصله زیادی از همه جلو افتاده بودند. دست آخر که داشتند از روی پل، پایین می‌آمدند، دو نفر که پشت آنها بودند، از روی پل پریدند پایین، میان احمد و محمدرضا. به این ترتیب، احمد صالحی اول شد، آن دو متقلب دوم و سوم شدند و محمدرضا دامرودی آخرین مسابقه‌ دوی عمرش را چهارم شد!

هرچند، احمد هم به جایزه‌اش نرسید احمد صالحی هم در عملیات «والفجر ۸»، به شهادت رسید و پیکر پاکش ۲۰ سال بعد پیدا شد و به آغوش خانواده بازگشت و محمدرضا دامرودی هم در همان عملیات قطع نخاع شد و به افتخار جانبازی نائل گشت. بچه‌ها می‌گفتند: «احمد قرار بود برود حرم امام رضا، ولی رفت در دامن امام رضا.»

ماجرای نامه یک تکاور ایرانی به صدام

ماجرای نامه یک تکاور ایرانی به صدام

هشتم مهر ۱۳۶۴ امیرحسن آبشناسان فرمانده لشکر ۲۳ نوهد ارتش در جبهه‌های دفاع مقدس به شهادت رسید. وی از جمله نیروهای زبده ارتش بود که شنیدن نامش لرزه بر اندام دشمن می‌انداخت و در این سو، قوت قلبی برای رزمندگان بود. آبشناسان، دوستی تنگاتنگی با شهید محمد بروجردی داشت و به رغم سن و تجربه زیادی که داشت، ارتباط نزدیکی با پاسدارها و رزمندگان جوان برقرار می‌کرد و محبوب همگان بود.

به گزارش ایثار خبر، روزنامه «جوان» نوشت: شهید آبشناسان در اولین دوره آموزش تکاوری شرکت کرد و با موفقیت آن را پشت سرگذاشت. اما کار را در همین جا رها نکرد و دوره‌های تکمیلی چتربازی در کوهستان را در ایران و اسکاتلند گذراند و خودش را به عنوان یکی از نخبگان تکاوری ارتش معرفی کند.

ماجرای نامه‌ای که حسن آبشناسان برای صدام نوشت، از ماجراهای مشهور دفاع مقدس است. او از صدام خواسته بود به جای بمباران مناطق غیر نظامی به میدان بیاید و در دشت عباس با حسن و یارانش بجنگند. صدام در پاسخ سرلشکر قادر عبدالحمید را با گروه ویژه‌اش به دشت عباس فرستاد. آبشناسان که در دوره‌های چتربازی اسکاتلند عبدالحمید را شکست داده بود، این‌بار نیز در میدان واقعی جنگ او و نیروهایش را شکست داد و عبدالحمید را به اسارت گرفت.

ماجراهای حفر یک تونل مهم در دل جنگ

در رونمایی از کتاب «خانه عمو حسین» مطرح شد:

ماجراهای حفر یک تونل مهم در دل جنگ 

در نشست رونمایی از کتاب «خانه عمو حسین» از ماجراهای حفر یک تونل مهم در دل جنگ گفته شد.

به گزارش ایثار خبر، «خانه عمو حسین» یکی از تازه‌های انتشارات سوره مهر است که این روزها و در هفته دفاع مقدس وارد بازار کتاب شده است. این کتاب با حضور مصطفی زمانی‌فر نویسنده و عوامل انتشارات رونمایی شد.
داستان خانه عمو حسین، روایت واقعه رزمندگان یزدی در خط پدافندی کوشک یا منطقه پاسگاه زید است، که در ۲۵ مهرماه ۱۳۶۳ مورد حمله و تک غیرمنتظره رژیم بعثی قرار می‌گیرد و یزدی‌ها با دفاع جانانه و ابتکارات خود، مقابل تک رژیم بعثی و عراق ایستادند و به آنان اجازه پیشروی ندادند.
زمانی‌فر درباره سوژه‌ای که در کتاب به آن پرداخته‌است گفت: دفاع مقدس در دل خود یک سری وقایع و حوادث دارد که شاید کسی به آن نپرداخته، چرا که این حوادث و وقایع در تاریخ دفاع مقدس استان‌ها مخفی بودند. وقایع مربوط به استان‌ها، تیپ و لشگرهای استان‌ها که در دفاع مقدس نقش داشته‌اند مخفی مانده و افراد از آن‌ها مطلع نیستند. بهتر دیدم به سراغ موضوعات دفاع مقدسی در استان یزد بروم و ببینم کدام یک از آن‌ها مهم‌تر است و کدام اثرگزاری بیشتری دارد. واقعه پاتک زید، یک مقطع جذاب و جالب بود و من از قبل با آن آشنا بودم و تصمیم گرفتم این واقعه را بازخوانی و روایت کنم. یک مقطع قابل توجه و برجسته کتاب موضوع تونلی است که در آن منطقه کنده می‌شود و در این واقعه مورد استفاده قرار می‌گیرد، ان‌شاء‌الله توانسته باشم خوب به آن پرداخته باشم.
به گفته نویسنده کتاب پژوهش‌های اولیه این کتاب چهار سال به طول انجامیده است تا در نهایت به روایتی روان، دلنشین، ساده و همه‌فهم از واقعه پاتک زید درآمده است. واقعه‌ای که محسن رفیق‌دوست، وزیر وقت سپاه آن زمان نیز، لقب پیروز را به افراد تیپ ۱۸ الغدیر که این رشادت را رقم زده‌اند، داده است.
یکی از انتخاب‌های مهم برای هر کتاب، نام آن کتاب است؛ زمانی‌فر درباره چرایی انتخاب نام «خانه عمو حسین» برای کتاب خود گفت: در اردکان یزد پیرمردی به نام حسین میرجهانی زندگی می‌کرد که البته او در سال ۹۷ به رحمت خدا رفت. در جبهه بچه‌های یزد به او عمو حسین می‌گفتند. آقای میرجهانی در این منطقه نقش اصلی را در کندن تونل داشتند، که مزیت‌های آن و این را ‌که چرا آنجا کنده شده است خواننده در کتاب می‌تواند بخواند. عمو حسین در خانه خودش کار می‌کند و خانه او همان تونل است! به همین دلیل این نام را برای کتاب انتخاب کردم.
این نویسنده دفاع مقدس همچنین اظهار کرد: با توجه به موضوع کلیشه شدن کتاب‌های دفاع مقدس، با در نظر گرفتن محور اصلی روایت‌ها که استقرار تیپ ۱۸ الغدیر در منطقه و پاتک زید بوده است، دیگر روایت‌ها را حول همین محور اصلی با حفظ سادگی و اصالت آن‌ها تنظیم کرده و با اندکی پرداخت برای خارج شدن روایت از حالت خام آن را عرضه کرده‌ام، تا روایت را از فضای کلیشه و مباحثی که می‌بینیم بعضا در کتاب‌های دفاع مقدس تکرار می‌شوند و آن‌ها را خیلی خواندنی هم نمی‌کند، دور کنم.
زمانی‌فر درباره مخاطب «خانه عمو حسین» بیان کرد: در کارهای دفاع مقدس اگر بخواهیم نگاه جناحی داشته باشیم، کتاب به دست قشر خاصی می‌رسد، کمااینکه الان همین‌طور است؛ مگر اندک کتاب‌هایی که اسم و رسم پیدا می‌کنند و روی آن‌ها تبلیغ انجام می‌شود و به دست افراد زیادی می‌رسند و واقعا جدای از قشر ارزشی‌مان که افراد معتقدی هستند، آن‌هایی که غیر از این قشر به سراغ کتاب‌های دفاع مقدسی می‌روند و آن‌ها را می‌خوانند، اکثرا راضی هستند. به نظرم خانه عمو حسین نیز بااینکه حالت تاریخی دارد، ولی از روایت خشک و خسته‌کننده فاصله گرفته است، مخاطبش عام است. قشر جوان و بزرگسال به‌صورت عام، می‌توانند این کتاب را بخوانند.
این نویسنده همچنین بیان کرد: دوستان در حوزه هنری و انتشارات سوره مهر برای خاص شدن طراحی جلد و ترکیب رنگی و نوع کاغذ و تایپوگرافی روی جلد که در ظاهر کتاب می‌توان به آن اشاره کرد، بسیار زحمت کشیدند؛ و این جزء محاسن کار است، اگر یک مجموعه دست به دست هم ندهند هیچ وقت یک کتاب خوب تولید نمی‌شود.
زمانی‌فر درباره پرداختن به سوژه‌های پشت جبهه و اتفاقاتی که در شهرها در دوران جنگ می‌افتاده و سوژه‌های کمتر دیده‌شده در حاشیه جنگ، فارغ از عملیات‌ها و رزمندگان و فرماندهان در میدان نبرد، نیز گفت: پرداختن به این سوژه‌ها باید در اولویت باشد، به نظرم سیاست تعریف‌شده‌ای که یک کار جامع و گسترده‌ درباره این سوژه‌ها انجام شود، نداریم و نمونه‌هایی هم که می‌بینید چاپ می‌شوند کم و حداقلی هستند. بی تعارف آن چیزهایی که در دفاع مقدس اتفاق افتاده و به کتاب و مستند تبدیل شده‌اند شاید به ۱۰ درصد هم نرسند. باید برای ما دغدغه شود که این کار را انجام دهیم.

خاطره نام و نشان عشق بعد از جنگ

خاطره نام و نشان عشق بعد از جنگ

خاطره نام و نشان عشق بعد از جنگ

با رضایت پدرش به جبهه اعزام شد. چند باری برای مرخصی آمد تا نصف شب با برادرهایش می نشست و از جبهه برای آنها تعریف می کرد. خیلی برای مرخصی نمی آمد. تمام زندگی اش شده بود جنگ ، اسلام و امام. عاشق شهادت بود.

به گزارش ایثار خبر، مادر شهید سید جلال ناصری روایت می‌کند: سید جلال در سال ۴۱ در زنجان متولد شد. از دوران بچگی بچه شلوغی بود یک جا آرام و قرار نداشت تا اول دبیرستان درس خواند. با اینکه خیلی شلوغ بود ولی کوچک ترین اذیتی را از او ندیدیم. در مشکلات هم خیلی عاقلانه رفتار می کرد. در هر کاری اول خوب فکر می کرد بعد دست به کار می شد.

کسی را برای ازدواج زیر نظر داشت ولی وقتی جنگ شروع شد دیگر پی‌اش را نگرفت. هر چه اصرار می‌کردم قبول نکرد و می گفت: «الان اوضاع فرق کرده اگر برگشتم نام و نشانی را به شما می‌دهم تا موقعی که جنگ هست من نمی‌توانم ازدواج کنم.»

با رضایت پدرش به جبهه اعزام شد. چند باری برای مرخصی آمد تا نصف شب با برادرهایش می‌نشست و از جبهه برای آنها تعریف می کرد. خیلی مرخصی نمی‌آمد. تمام زندگی‌اش شده بود جنگ ، اسلام و امام. عاشق شهادت بود.

عملیات فتح المبین در منطقه شوش بر اثر اصابت ترکش خمپاره شهید شد. پیکر پاک سید جلال را به من نشان ندادند بعدها فهمیدم که پیکرش بی سر بود.

«پنجاه خاطره از نیروهای نگهدارنده اسیران عراقی در ایران»

در قالب یک کتاب منتشر شد:

«پنجاه خاطره از نیروهای نگهدارنده اسیران عراقی در ایران»

«پنجاه خاطره از نیروهای نگهدارنده اسیران عراقی در ایران»

کتاب «نگاهبان؛ پنجاه خاطره از نیروهای نگهدارنده اسیران عراقی در ایران» به قلم نسرین ساداتیان و با همکاری اصغر عزیزی به چاپ رسید.

به گزارش ایثار خبر، در معرفی انتشارات سوره مهر از این کتاب آمده است: “این کتاب به توصیف خاطراتی از اردوگاه‌های اسرای عراقی در ایران می‌پردازد که از زبان نگهبانان و فرماندهان این اردوگاه‌ها روایت می‌شود. اصغر عزیزی، که عضو کمیسیون نگهداری از اسیران عراقی بود واسطه آشنایی و گردآوری اطلاعات و مصاحبه نویسنده با نیروهای نگهدارنده اسرای عراقی در دفتر ادبیات و مقاومت حوزه‌ هنری می‌شود. آن‌ها می‌آیند و ساعت‌ها می‌نشینند و از خاطرات اسیران عراقی حرف می‌زنند؛ نویسنده همه روایت‌ها را ضبط می‌کند و گاهی پرسش‌هایی مطرح می‌کند که راوی‌ها با کمک آقای عزیزی جواب می‌دهند. روز هفدهم اسفند ۱۳۹۵ بود که اولین مصاحبه را با خود آقای عزیزی انجام می‌دهد.

روزها و هفته‌ها گذشت و این گفت‌وگو گرم‌تر از روزهای پیش ادامه داشت. هرچند  گذشت زمان جزئیات را از یاد راوی‌ها برده‌است اما این قضیه چیزی از جذابیت  خاطرات نمی‌کاهد. این کتاب به خوبی نشان می‌دهد در اردوگاه‌های اسیران عراقی در ایران چه گذشته و مسئولان این اردوگاه‌ها چه رفتاری با اسیران عراقی داشتند.

نویسنده نگاه این نگاهبانان را مثل پدر می‌داند که لقمه نانی می‌دهد و گاهی مادری است که دلداری‌اش می‌دهد و این روزهای دوری از خانواده و زندگی‌اش را کمی آسان می‌کند. همه زحمت‌ها برای راحت زندگی کردن میهمانان عراقی در کمیسیون اداره اسیران عراقی برنامه‌ریزی می‌شد که در رأس این کمیسیون، شهید حاج آقا محمدعلی نظران بود.

نویسنده بعد از یک سال گفت‌وگو با نیروهای نگهدارنده اسیران عراقی خاطرات کوتاه آن‌ها را نوشته و با مشورت آقای عزیزی آماده چاپ می‌کند. حالا این کتاب با عنوان نگاهبان پیش روی شماست. این کتاب تنها گوشه‌ای از زحمات بزرگ ارتش ایران را برای نگهداری از اسیران عراقی نشان می‌دهد.”

آکواریوم تاکتیکی/خاطره

آکواریوم تاکتیکی/خاطره

بالاتر برای بیسیمچی‌ها یک قرارگاه زیر تخت سنگ در نظر گرفتیم. آن سنگر به قدری کوچک بود که به زور چهار پنج نفر در آن جا می‌شدند. داخلش چند بوته تیغ‌کوهی از بین سنگ‌ها رشد کرده بود و کلی حشره در حال رفت و آمد بودند. منظره‌ی جالبی بود. برای همین بچه‌ها اسم آن‌جا را «آکواریوم تاکتیکی» گذاشتند.

به گزارش ایثار خبر، سردار شهید مدافع حرم احمد غلامی روایت کرده است: مشغول عملیات بودیم. بعد از اینکه عراق هلی‌کوپتر ما را زد، مطمئن شدیم که جایمان لو رفته و باید یک جای بهتر پیدا کنیم. با کاظم رستگار از ارتفاع «کدو» به سمت پایین سرازیر شدیم. باید محلی می‌یافتیم که هم آسیب‌پذیر نباشد و هم مخابرات به‌راحتی بتواند با نیروها ارتباط برقرار کند. امنیت محل جدید بسیار مهم و حائز اهمیت بود.

*یادی از شهید احمد غلامی
*کار بزرگ شهید احمد غلامی در «لشکر ۱۰ سیدالشهداء(ع)»

مدتی گشتیم تا بین چند تخته سنگ بزرگ، نقطه‌ای نظرمان را جلب کرد؛ مکان امنی به نظر می‌رسید.رفتیم و با نیروهای کمکی برگشتیم. اول محوطه کوچکی را صاف کرده و سنگ‌ها را جمع‌آوری کردیم و یک چادر برای استراحت و فرار از آفتابِ تند به پا کردیم. بین دو صخره بودیم. دو ردیف گونی روی این صخره‌ها چیدیم و یک قرارگاه دو طبقه درست شد.

بالاتر برای بیسیمچی‌ها یک قرارگاه زیر تخت سنگ در نظر گرفتیم. آن سنگر به قدری کوچک بود که به زور چهار پنج نفر در آن جا می‌شدند. داخلش چند بوته تیغ‌کوهی از بین سنگ‌ها رشد کرده بود و کلی حشره در حال رفت و آمد بودند. منظره‌ی جالبی بود. برای همین بچه‌ها اسم آن‌جا را «آکواریوم تاکتیکی» گذاشتند.

برای بهتر شدن ارتباط مخابراتی یک تقویت‌کننده روی ارتفاع کدو زدیم که تمام نقاط کور را بست و دیگر ارتباط خوبی با گردان‌ها داشتیم. بچه‌ها هر وقت مرا می‌دیدند می‌گفتند: «حاج احمد خیالت راحت.»

چند وقت بعد روانه پادگان پیرانشهر شدیم. در بین راه، بچه‌ها را دیدیم که با یک ستون قاطر، مهمات جابجا می‌کردند. حاج علی آقای راننده تا چشمش به قاطرها افتاد، شیطنتش گل کرد. آرام رفت پشت قاطرها و بی‌خبر چند بوق پیاپی زد. قاطرها هم رم کردند و بچه‌ها را به زمین انداختند.

ولبشویی شده بود. ما هم در ماشین به اوضاع آنها می‌خندیدیم و تماشای‌شان می‌کردیم.این شوخی‌ها باعث سرگرمی و تغییر روحیه همه رزمندگان بود و بنده به شدت طرفدار این دوستی‌ها و صمیمت‌ها بودم. راستش در جبهه اگر این خندیدن‌های از ته دل نبود، تحمل شرایط برای همه سخت و طاقت‌فرسا می‌شد.