Category: زندگینامه شهدا

داستان چند همرزمی که منتظرشان هستیم

داستان چند همرزمی که منتظرشان هستیم

داستان چند همرزمی که منتظرشان هستیم

حاج احمد پس از آزادسازی خرمشهر و تثبیت مواضع رزمندگان اسلام در آن جا، اواخر خرداد ۱۳۶۱، طی مأموریتی همراه یک هیأت عالی رتبه سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران به سوریه و لبنان سفر می‌کند تا راه‌های کمک به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را از نزدیک بررسی کند.

احمد متوسلیان در سال ۱۳۳۲ در جنوب تهران به دنیا آمد. دوره ابتدایی تحصیلی را در دبستان اسلامی «مصطفوی» تمام کرد. ضمن تحصیل، در بازار به پدرش کمک می‌کرد. احمد از همان سال‌های نوجوانی، شوق و رغبت خاصی به شرکت در کلاس‌های مذهبی و قرآن از خود نشان می‌داد. در آن کلاس‌ها با مظالم و جنایت‌های رژیم شاه آشنا شد و از همان نوجوانی، وارد میدان مبارزه با عوامل رژیم ستمشاهی شد. او پس از پایان دوره ابتدایی، در هنرستان صنعتی شبانه به تحصیل ادامه داد و در سال ۱۳۵۱ مدرک دیپلم را دریافت کرد.

فعالیت‌های مبارزاتی

احمد که انسانی وارسته، مؤمن و تربیت یافته بود همواره با رژیم شاه در حال مبارزه بود. حتی وقتی به سربازی اعزام می‌شود، در ارتش به روشنگری سربازان و افشاگری مفاسد می‌پردازد.

پس از پایان خدمت سربازی، از سوی یک شرکت خصوصی برای انجام مأموریتی به «خرم‌آباد» می‌رود اما روز بروز در مبارزاتش علیه شاه جدی‌تر عمل می‌کند تا اینکه از سوی ساواک تحت تعقیب قرار می‌گیرد و در سال ۱۳۵۴، کمیته مشترک به اصطلاح «ضد خرابکاری ساواک» او را دستگیر و مورد شکنجه قرار می‌دهد. مدت پنج ماه در زندان «فلک الافلاک» خرم‌آباد در سلول انفرادی به سر می‌برد. این زندان‌ها و شکنجه‌ها، از احمد فردی مجرب و خودساخته بار می‌آورد و او را در راهی که انتخاب کرده بود، راسخ‌تر و پرصلابت‌تر می‌کند.

احمد پس از فلک‌الافلاک حدود ۹ ماه در بند عمومی زندانی می‌شود. با اوج گرفتن موج انقلاب اسلامی از زندان آزاد می‌شود اما آرام نمی‌گیرد و نقش رابط و هماهنگ کننده تظاهرات و راهپیمایی‌ها را در جنوب تهران به عهده می‌گیرد. بارها در مبارزه با رژیم ستمشاهی، تا پای شهادت پیش می‌رود و در روزهای پیروزی انقلاب اسلامی، به ویژه ۲۱ و ۲۲ بهمن ۱۳۵۷ از خود درخشش و توانمندی خاصی بروز می‌دهد.

مبارزه با ضدانقلاب در کردستان

پس از شروع غائله کردستان در اسفندماه سال ۱۳۵۷ به همراه ۶۶ تن از همرزمانش داوطلبانه عازم بوکان شد و به دلیل ابتکار عمل هوشیارانه و فرماندهی قاطع خود توانست تمامی اشرار مسلح را متواری و منطقه را از لوث وجود ضدانقلابیون که در رأس آنها دمکرات‌ها قرار داشتند، پاکسازی کند. او پس از تثبیت مواضع نیروهای انقلاب در بوکان، به شهرهای سقز و بانه رفت. در ابتدای ورود به شهر بانه، به تلافی کمین ناجوانمردانه‌ای که ضدانقلابیون به نیروهای ستون ارتش زده بودند، طی یک عملیات دقیق «ضدکمین» خسارات سنگینی به آنان وارد آورد که در این نبرد ۴۰۰ اسیر و ۲۰۰ کشته از ضدانقلاب برجای ماند.

آزادی سنندج

پس از آن به همراه گروهی از رزمندگان از جمله معاون خود (شهید محمد توسلی) برای آزادسازی سنندج راهی این شهر شد. ستون تحت فرماندهی او از سمت راست شهر، حلقه محاصره ضدانقلاب را درهم شکست و به همراه سرداران رشیدی چون محمد بروجردی و اصغر وصالی سنندج را آزاد کرد و کمر تجزیه‌طلبان را شکست.

آزادسازی شهرمریوان

اوایل خرداد ۱۳۵۹ مأموریت آزادسازی شهر مریوان که در تصرف گروهک‌های محارب بود به وی محول شد. تسلط ضدانقلاب در مریوان به گونه‌ای بود که از پادگان این شهر می‌توانستند افرادی را که در سطح شهر تردد می‌کردند شمارش کنند. به همین دلیل به محض نشستن هلی‌کوپتر در محوطه باند فرود، حاج احمد و همراهانش زیر آتش همه جانبه دشمن قرار می‌گیرند.

حاج‌احمد پس از ورود به شهر و سازماندهی نیروها، با یورشی سهمگین و برق آسا، شهر مریوان و مناطق اطراف آن را از لوث وجود گروهک‌ها پاک کرد. از همان زمان بود که مسئولیت فرماندهی سپاه مریوان به عهده او گذاشته شد و بلافاصله به اتفاق شهدایی چون حاج عباس کریمی، سیدمحمدرضا دستواره، رضا چراغی، حسین قجه‌ای، حسن زمانی، محسن نورانی و علیرضا ناهیری به پاکسازی مواضع مزدوران استکبار اعم از کومله، دمکرات و رزکاری پرداخت.

ترس و وحشتی که از او بر دل سیاه ضدانقلابیون نشسته بود به حدی بود که به قول یکی از همرزمانش، هر وقت به ضدانقلابیون خبر می‌رسید که حاج احمد قصد حمله به آنها را دارد قوای ضدانقلاب فرار را بر قرار ترجیح می‌دادند.

دفاع مقدس

حاج احمد در سال ۱۳۶۰ پس از بازگشت از مراسم حج، مأموریت یافت تا رزم بی‌امان خود را در جبهه‌های جنوب ادامه دهد. او از طرف فرمانده کل سپاه مأمور شد با به کارگیری برادران سپاه مریوان و پاوه تیپ محمد رسول الله (ص) – که بعدها به لشکر تبدیل شد- را تشکیل دهد و فرماندهی تیپ مذکور را نیز خود به عهده گیرد. پس از مدتی زمینه اجرای عملیات بیت‌المقدس در دستور کار یگان‌های رزمی قرار گرفت. حاج احمد علاوه بر مسئولیت خطیر فرماندهی تیپ، در تمامی مأموریت‌های شناسایی شرکت داشت و با نفوذ به قلب مواضع دشمن از نزدیک راهکارهای مناسب عملیات را شناسایی می‌کرد.

در شب دهم اردیبهشت‌ماه سال ۱۳۶۱ عملیات بیت‌المقدس آغاز شد. نقطه آغاز عملیات، منطقه دارخوین به سمت جاده اهواز- خرمشهربود. با عبور نیروها که از رود متلاطم کارون به سمت دژ «مارد» جهت‌دهی شده بود و با وجود حجم سنگین آتش کور و بی‌وقفه یگان‌های توپخانه ارتش بعث عراق، رزمندگان اسلام توانستند نیروهای دشمن را در این محورها زمین‌گیر کنند و تمامی تانک‌های آنها را از بین برده و یا مجبور به عقب‌نشینی کنند.

یکی از فرماندهان عملیاتی جنگ در مورد نقش حساس او در عملیات بیت‌المقدس می‌گوید: «اگر فرماندهی قاطع و عمل به موقع در بعد از ظهر روز اول عملیات بیت‌المقدس روی جاده اهواز-خرمشهر توسط حاج احمد نبود عملیات به مشکلات زیادی برخورد می‌کرد. او در همان جا اسلحه کلاشینکف خود را به دست گرفت و تا مرز شهادت ایستادگی کرد و رزمندگان نیز با تاسی به او مقاومت بسیاری از خود نشان دادند که در نهایت جاده اهواز- خرمشهر حفظ شد. او به رغم جراحت و زخمی که از ناحیه پا داشت حاضر به ترک میدان نبرد نشد و باصلابت و اقتدار تمام از دژهای مستحکم و میادین متعدد مین، نیروهایش را عبور داد و در نهایت ساعت ۱۱ صبح روز سوم خردادماه سال ۱۳۶۱ رزم آوران تیپ ۲۷ حضرت رسول (ص) با جلوداری سردار حاج‌احمد متوسلیان در کنار سایر یگان‌های سپاه به خاک مطهر خرمشهر قدم نهادند.

وی در عصر همان روز طی سخنان کوتاهی خطاب به دریادلان بسیجی در برابر مسجد جامع خرمشهر چنین گفت: «همه عزیزان ما که تا امروز در خونشان غوطه‌ور شده و به شهادت رسیده‌اند برای حفظ اسلام عزیز بوده است. هرچند داغ فراق‌شان جگر ما را سوزاند، اما خدا را شکر که بالاخره توانستیم امروز با آزادی خرمشهر قلب امام‌مان را شاد کنیم.»

در پی آزادسازی خرمشهر، حاج احمد در معیت سایر سرداران فاتح خرمشهر به محضر فرمانده کل قوا حضرت امام خمینی (قدس سره) این سرداران دلاور به ویژه حاج احمد را به گرمی مورد تفقد خاص خویش قرار دادند.

ویژگی‌های اخلاقی

آگاهی و شناخت بالای متوسلیان در مسائل سیاسی – اجتماعی از جمله خصوصیات بارز این سردار بود. در تدبیرو تصمیم‌گیری‌هایش دقت نظر داشت. ضمن قاطعیت در کار، بر دل‌ها فرماندهی می‌کرد و همواره در بطن مشکلات حضور داشت. به همین دلیل، در سخت‌ترین شرایط کسی او را تنها نمی‌گذاشت. به رغم برخورد قاطعانه در امر فرماندهی، در کارهای جمعی مانند ساختن سنگر، نظافت محیط، شستن ظروف و… با پرسنل تحت امر را همراهی می‌کرد. علاقه به مطالعه و بحث پیرامون اخبار و رویدادها، از خصوصیات دیگر او بود. در مواقع مقتضی در جمع صمیمی همرزمانش پیرامون مسائل اعتقادی بحث می‌کرد.

حاج‌احمد نسبت به شهدا و خانواده‌هایشان احترام خاصی قائل بود و در هر فرصتی به گلزار شهدا می‌رفت و برای رسیدگی به معضلات و حوائج خانواده‌های این عزیزان تلاش می‌کرد.

او در غم فراق همرزمانش می‌سوخت. نقل می‌کنند: «هنگامی که بر مزار شهید جهان آرا حاضر می‌شد، آن چنان از خود بی‌خود می‌شد که با ساعت‌ها بی‌وقفه اشک می‌ریخت و با روح بلند او نجوا می‌کرد.»

حضور در لبنان

حاج احمد پس از آزادسازی خرمشهر و تثبیت مواضع رزمندگان اسلام در آن جا، اواخر خرداد ۱۳۶۱، طی مأموریتی همراه یک هیأت عالی رتبه سیاسی و نظامی جمهوری اسلامی ایران به سوریه و لبنان سفر می‌کند تا راه‌های کمک به مردم مظلوم و بی‌دفاع لبنان را از نزدیک بررسی کند.

فراقی که ادامه دارد…

در چهاردهم تیرماه سال ۱۳۶۱، اتومبیل هیأت نمایندگی دیپلماتیک کشورمان حین ورود به شهر بیروت و در هنگام عبور از پست ایست و بازرسی، مزدوران حزب فالانژ اتومبیل را متوقف و چهار سرنشین خودرو مزبور به رغم مصونیت دیپلماتیک – توسط آدم ربایان دست نشانده رژیم تروریستی تل‌آویو گروگان گرفته شده و پس از شکنجه و بازجویی، به نظامیان اسرائیلی تحویل داده شدند که از سرنوشت آنان تاکنون اطلاعی در دست نیست. در حالی که همرزمان آن مهاجر الی‌الله، مشتاقانه چشم به راه هستند تا خبری از او و همرزمانش برسد.

مروری بر زندگی شهید «فاطمه اسدی»

مروری بر زندگی شهید «فاطمه اسدی»

مروری بر زندگی شهید «فاطمه اسدی»

شهید «فاطمه اسدی» از سوی ستاد مرکزی راهیان نور به عنوان یکی از هفت شهید شاخص سال ۱۴۰۱ معرفی شده است. به همین مناسبت مروری  بر زندگی او داریم.

به گزارش ایثارخبر،‌ «فاطمه اسدی» یازدهم مرداد سال ۱۳۳۹، در روستای «باقرآباد» از توابع شهرستان «دیواندره» به دنیا آمد. او زمانی که به سن تحصیل رسید، فقر و محرومیت و نبود امکانات، مانع از تحصیلش شد و وی را از نعمت آموختن محروم کرد.«فاطمه» از کودکی پنجه در پنجه­ فقر افکند و با کار و تلاش به مبارزه با این پدیده­ شوم پرداخت؛ به‌طوری که هم در منزل کار می­‌کرد و هم در مزرعه، تا مقداری از سنگینی بار اداره زندگی را که بر دوش پدر و مادرش بود، بکاهد.

او در عنفوان جوانی، تشکیل زندگی داد که ثمره ازدواجش یک دختر است. پس از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور عناصر ضدانقلاب در منطقه، «فاطمه اسدی» برافروخته شد و زمانی که می­‌دید آن‌ها به‌صورت علنی به تاراج  باورهای مردم پرداخته و نسبت به آنها جفا می­‌کنند، بیشتر نگران شد.

از سوی دیگر، همسر او هم که از سالکان طریق دین بود، در این زمینه با «فاطمه» هم‌عقیده بود؛ بنابراین آن­‌ها تصمیم گرفتند تا برای مبارزه با سلطه­ ضدانقلاب به پا خیزند. «فاطمه اسدی» و همسرش همکاری خود را با نیروهای سپاه و پیشمرگان مسلمان کُرد آغاز کردند. ضدانقلاب وقتی از ماجرا مطلع شد، همسرش را دستگیر کرد و به زندان خود در روستای «نرگسله» انتقال داد. پس از دستگیری همسرش، فقر، فشار و تنهایی، مانع از مبارزه‌ «فاطمه اسدی» با ضدانقلاب نشد، وی بسیار با جرأت و پردل بود و در هرجایی که زمینه‌­ای فراهم می­‌شد، به افشای چهره ضدانقلاب می‌پرداخت.

او سختی­‌های راه را بر خود هموار کرده و مرتب برای ملاقات همسرش به روستای «نرگسله» می‌رفت و برای آزادی همسرش نیز هیچ‌گاه به ضدانقلاب التماس نکرد و عقیده داشت که «این‌ها حقیرتر از آ­­­ن هستند که من التماس‌شان کنم»؛ بنابراین هروقت همسرش را ملاقات می‌کرد، فقط یک توصیه برای او داشت: «مبادا در مقابل دشمن کم بیاوری و شکسته شوی، محکم و استوار در مقابل‌شان مقاومت کن و از عقاید و باورهایت دفاع کن، تسلیم شدن در برابر این عناصر فاسد، گناهی بزرگ و نابخشودنی است».

«فاطمه اسدی» روز هفتم شهریور سال ۱۳۶۱، وقتی برای ملاقات همسرش به روستای «نرگسله» رفت با جسم نحیف وی روبه‌رو شد؛ آثار شکنجه را به‌وضوح در جای‌جای بدن او دید و چشمان کبودشده و صورت زخمی او را مشاهده کرد؛ بنابراین با فریادی رسا، آن‌چنان که همه‌ ساکنان روستا آن را بشنوند و انعکاس پژواک این فریاد را کوه‌­های اطراف به همه برسانند، لب به اعتراض گشود و با مزدور، اجنبی و فاسد خواندن عناصر ضدانقلاب، هیبت و هیمنه­ آن‌ها را شکست.

دشمن وقتی دید که حیثیت نداشته‌اش بیشتر از همیشه بر باد رفته است، «فاطمه اسدی» را به داخل مقر خود و همسرش را هم به زندان برگرداند و در همان لحظه نیز دستور اعدام این زن پارسای آزاده را صادر کرد؛ بنابراین مزدوران او را در همان‌جا تیرباران کرده و به شهادت رساندند. بعد از شهادت «فاطمه اسدی»، پسر کوچکش به‌دلیل نبود سرپرست، در گهواره از دنیا رفت و شوهرش نیز بعد از سه سال از زندان «دولتو» آزاد شد.

شهدای شاخص سال ۱۴۰۱ سازمان بسیج معرفی شدند

با تصویب سردار سلیمانی؛

شهدای شاخص سال ۱۴۰۱ سازمان بسیج معرفی شدند

شهدای شاخص سال ۱۴۰۱ از بین شهدای پیشنهادی سپاه‌های استانی و سازمان‌های اقشاری سازمان بسیج مستضعفین توسط سردار غلامرضا سلیمانی تصویب شدند.

به گزارش خبرنگار خبرگزاری بسیج، شهدای شاخص سال ۱۴۰۱ از بین شهدای پیشنهادی سپاه‌های استانی و سازمان‌های اقشاری سازمان بسیج مستضعفین توسط سردار غلامرضا سلیمانی تصویب شدند.
شهید شاهرخ ضرغام به عنوان شهید شاخص برادر و شهیده فاطمه اسدی به عنوان شهیده شاخص خواهر و شهید حسین بدرالدین الحوثی به عنوان شهید شاخص جهان اسلام معرفی شدند.

شهیده فاطمه اسدی

تولد: ۱۱/۵/۳۹
شهادت: ۷/۶/۱۳۶۱
متولد: دیواندره کردستان
محل شهادت: کردستان
معرفی: سپاه بیت المقدس استان کردستان
کردستان سرزمینی است که وجب به وجب آن و قدم به قدم آن با خون هر شهیدی عطرآگین شده است و امنیت، آرامش، سربلندی و شکوه و اقتدار آن، مدیون خون و ایثار شهداست. یکی از این شهدا، شهیده فاطمه اسدی است که پیکر مطهر وی امسال توسط گروه‌های تفحص پیکر‌های مطهر شهدا، در کردستان کشف شد و خبر این رویداد مبارک، از سوی سردار باقرزاده فرمانده کمیته جست‌وجوی مفقودین ستاد کل نیرو‌های مسلح به دختر وی که تنها بازمانده این خانواده است، اطلاع داده شد و اوج خباثت و ددمنشی حزب «دموکرات» را آشکار کرد.
شهیده فاطمه اسدی یازدهم مرداد سال ۱۳۳۹، در روستای «باقرآباد» از توابع شهرستان «دیواندره» در خانواده‌ای متدین دیده به جهان گشود و دوران طفولیت وی در شرایطی سخت سپری شد. او زمانی که به سن تحصیل رسید، فقر و محرومیت و نبود امکانات، مانع از تحصیلش شد و وی را از نعمت آموختن محروم کرد. از کودکی پنجه در پنجه فقر افکند و با کار و تلاش به مبارزه با این پدیده شوم پرداخت؛ به‌طوری که هم در منزل کار می-‌کرد و هم در مزرعه، تا مقداری از سنگینی بار اداره زندگی را که بر دوش پدر و مادرش بود، بکاهد.
وی در ابتدای جوانی، تشکیل زندگی داد که ثمره ازدواج او یک دختر است. او بانوی خودساخته‌ای بود و ایمانی به استواری کوه‌های کردستان داشت، پاکی، دین‌داری و پارسایی، مهم‌ترین شاخصه‌های حیات وی بودند. بعد از پیروزی انقلاب اسلامی و حضور عناصر ضدانقلاب در منطقه، «فاطمه اسدی» برافروخته شد و زمانی که می‌دید آن‌ها به‌صورت علنی به تاراج نقد باور‌های مردم پرداخته و نسبت به مسلمانان جفا می‌کنند، بیشتر نگران شد. از سویی دیگر، همسر او هم که از سالکان طریق دین بود، در این زمینه با هم‌عقیده بود؛ بنابراین آن‌ها تصمیم گرفتند تا برای مبارزه با سلطه ضدانقلاب به پا خیزند.
فاطمه اسدی و همسرش همکاری خود را با نیرو‌های سپاه و پیشمرگان مسلمان کرد آغاز کردند. ضدانقلاب وقتی از ماجرا مطلع شد، همسرش را دستگیر و به زندان خود در روستای «نرگسله» انتقال داد. پس از دستگیری همسرش، فقر، فشار و تنهایی، مانع از مبارزه «فاطمه اسدی» با ضدانقلاب نشد، وی بسیار با جرأت و پردل بود و در هرجایی که زمینه‌ای فراهم می‌شد، به افشای چهره ضدانقلاب می‌پرداخت.
او سختی‌های راه را بر خود هموار کرده و مرتب برای ملاقات همسرش به روستای «نرگسله» می‌رفت و برای آزادی همسرش نیز هیچ‌گاه به ضدانقلاب التماس نکرد و عقیده داشت که «این‌ها حقیرتر از آن هستند که من التماس‌شان کنم»؛ بنابراین هروقت همسرش را ملاقات می‌کرد، فقط یک توصیه برای او داشت: “مبادا در مقابل دشمن کم بیاوری و شکسته شوی، محکم و استوار در مقابل‌شان مقاومت کن و از عقاید و باورهایت دفاع کن، تسلیم شدن در برابر این عناصر فاسد، گناهی بزرگ و نابخشودنی است”
شهیده فاطمه اسدی روز هفتم شهریور سال ۱۳۶۱، وقتی برای ملاقات همسرش به روستای «نرگسله» رفت؛ با جسم نحیف وی روبه‌رو شد؛ آثار شکنجه را به‌وضوح در جای‌جای بدن او دید و چشمان کبودشده و صورت زخمی او را مشاهده کرد؛ بنابراین با فریادی رسا، آن چنان که همه ساکنان روستا آن را بشنوند و انعکاس پژواک این فریاد را کوه‌های اطراف به همه برسانند، لب به اعتراض گشود و با مزدور، اجنبی و فاسد خواندن عناصر ضدانقلاب، هیبت و هیمنه آن‌ها را شکست.
دشمن وقتی دید که حیثیت نداشته‌اش بیشتر از همیشه بر باد رفته است، «فاطمه اسدی» را به داخل مقر خود و همسرش را هم به زندان برگرداند و در همان لحظه نیز دستور اعدام این زن پارسای آزاده را صادر کرد؛ بنابراین مزدوران او را در همان‌جا تیرباران کرده و به شهادت رساندند.
بعد از شهادت «فاطمه اسدی»، پسر کوچکش به‌دلیل نبود سرپرست، در گهواره از دنیا رفت و شوهرش نیز بعد از سه سال از زندان «دولتو» آزاد شد.

شهید شاهرخ ضرغام

تولد: ۱/۱۰/۱۳۲۸
شهادت: ۱۷/۹/۱۳۵۹
متولد: تهران
محل شهادت: آبادان- منطقه دشت ذوالفقاری
معرفی: سپاه حضرت محمد رسول الله (ص) تهران بزرگ

شهید شاهرخ ضرغام فرزند صدرالدین متولد ۱/۱۰/۱۳۲۸ شهر تهران کسی که در ٣۱ سال عمر خود زندگی عجیبی را رقم زد. از کودکی با بدن درشت و پهلوانی اش، خلق و خوی پهلوانان را داشت. از دشمن ظالم و یار مظلوم بود. در دوازده سالگی پدر خود را از دست داد. در جوانی بخاطر هیکل درشت اش به سراغ ورزش کشتی رفت
قهرمان جوانان، نایب قهرمان بزرگسالان، دعوت به اردوی تیم ملی کشتی فرنگی و… از عناوینی بود که نشان از موفقیت شاهرخ در ورزش کشتی داشت. نبود راهنما، دوستان نااهل و… همه و همه دست به دست همه داد تا انسانی ساخت که کسی جلودارش نبود. هرشب دعوا، هر شب چاقو کشی و…
مادرش همیشه برای او دعا می‌کرد و می‌گفت: خدایا پسرم را ببخش و او را از سربازان امام زمان (عج) قرار بده. همه به او می‌خندیدند و می‌گفتند غیر ممکن است، اما او می‌دانست سلاح مومن دعاست. با حضور حضرت امام (ره) مسیحا نفسی آمد و شاهرخ از دل و جان امام را احساس می‌کرد. از صبح تا شب می‌گفت: فقط امام خمینی. وقتی امام در تلویزیون سخنرانی می‌کرد با ادب و احترام می‌نشست و اشک می‌ریخت. می‌گفت: عظمت را اگر خدا بدهد، می‌شود خمینی. با یک عبا و عمامه عظمت پوشالی شاه را از بین برد.
وقتی امام فرمود: به یاری پاسداران در کردستان بروید. شاهرخ دیگر سر از پا نمی‌شناخت و به یاری پاسداران شتافت. می‌گفت: در میدان کربلا، حر جز اولین شهدا بود، من هم باید از اولین‌ها باشم. در روز‌های اول جنگ پا به عرصه جنگ نهاد و آنقدر دلاورانه جنگید که دشمنان برای سرش جایزه تعیین کردند. شاهرخ رفت و آنقدر رفت که با ملائک همراه شد پرواز کرد. هفدهم آذر سال یکهزار و سیصد و پنجاه و نه و همچنین دشت‌های شمال آبادان خوب این پرواز را به یاد دارند. او مفقودالاثر است، شاید به این خاطر که او از خدا خواسته بود گذشته اش را پاک و هیچ اسمی از باقی نماند.

شهید حسین بدرالدین الحوثی

تولد: ۱۹۶۰
شهادت: ۲۰۰۴
متولد: صعده یمن
محل شهادت: صنعا یمن
معرفی: معاونت بین الملل بسیج

حسین الحوثی فرزند عالم یمنی بدرالدین الحوثی است. (۱۹۶۰-۲۰۰۴) وی در سال ۱۹۶۰م در منطقه رویس استان صعده یمن به دنیا آمد. وی در دوران زندگی خویش فعالیت‌های اجتماعی بسیاری داشت که برخی از آن‌ها عبارتند از: تأسیس جمعیت خیریه مران، تأسیس مدارس دینی، تأسیس مراکز بهداشتی در منطقه مران، پیگیری جهت ایجاد آبگیر‌هایی در منطقه برای تأمین آب شرب، پیگیری احداث نیروگاه برق در منطقه مران، احداث مصلا در منطقه مران و.
حسین الحوثی فعالیت سیاسی خود را با پیوستن به حزب الحق، تنها حزبی که علما و نخبگان زیدی در آن مشارکت داشتند، آغاز کرد. حسین الحوثی به سبب شایستگی خود و جایگاه مهمی که پدرش یعنی علامه بدرالدین الحوثی در حزب الحق داشت، در سال ۱۹۹۳م توانست با یکی از دو کرسی حزب الحق وارد پارلمان یمن شود. او تا سال ۱۹۹۷م عضو پارلمان یمن بود. حسین الحوثی در ۱۹۹۷م از پارلمان استعفا داد. او به دلیل برخی اختلافات به همراه پدرش از حزب الحق جدا شد. او در ادامه با جدیت بیشتری به فعالیت‎های فرهنگی و تربیتی پرداخت. از این رو بیشتر اوقات خود را به آموزش جوانان یمنی در منتدی الشباب المؤمن اختصاص داد. حسین الحوثی در سال ۱۹۹۷م نام منتدی الشباب را به تنظیم الشباب المؤمن تغییر داد. هدف او از این تغییر ارتقاء و توسعه این تشکیلات بود. این تشکیلات تا پیش از سال ۲۰۰۰م مورد حمایت دولت بود. حوثی در آن مقطع و با حمایت حکومت اقدام به تأسیس مدارس، حوزه‎های علمیه و اردوگاه‎های تابستانی نمود و اندیشه‌های خود را آموزش داد
اقدامات ضد امریکایی و ضد اسرائیلی حسین الحوثی
پس از حادثه یازده سپتامبر و حمله امریکا به افغانستان، حسین الحوثی به صورت گسترده رویکرد ضد امریکایی را در پیش گرفت. عده‎ای معتقدند نقطه شروع حرکت حسین الحوثی در رمضان ۱۴۲۲ق و در روز جهانی قدس بود. او در این روز برای نخستین بار برای مردم سخنرانی کرده و اطلاعیه امام خمینی را به طور کامل قرائت کرد. حسین الحوثی تصویر کاملی را از جنبش انصارالله ارائه کرد. او مبارزه با امریکا و اسرائیل را به عنوان فریضه دینی قلمداد کرده و همواره از خطر آمریکا برای اسلام و مسلمین سخن می‌گفت. حسین الحوثی معقتد بود باید برای اسلام دست به کاری زد و از آمریکا و اسرائیل باید برحذر بود. نگاه ضد استکباری و اسرائیلی رهبر حوثی‎ها تا آنجا پیش رفت که او اعلام کرد نمازی که همراه با برائت از صهیونیسم نباشد مورد رضایت و قبول خداوند نیست. از این رو شاگردان و طرفداران وی در محافل دینی و سیاسی صعده و صنعاء به ویژه پس از اقامه نماز جمعه، فریاد مرگ بر آمریکا و مرگ بر اسرائیل سر می‎دادند. این اقدام تا جایی پیش رفت که فریاد مرگ بر امریکا و اسرائیل به عنوان شعار و نماد جریان انقلابی زیدیان در یمن تبدیل شد. در این میان دولت یمن که پس از حادثه یازده سپتامبر با امریکا همپیمان شده بود، با طرفداران جریان حوثی به شدت برخورد کرد به طوریکه در هر تجمعی که شعار مرگ بر آمریکا و اسرائیل سرداده می‎شد، شمار زیادی بازداشت شده و در زندان‎های حکومت شکنجه می‎شدند. در سال ۲۰۰۳، یعنی هنگامی که آمریکا جنگ خود را در عراق شروع نمود، نیرو‌های تنظیم در برابر سفارت آمریکا تجمع کردند و شعار‌هایی را علیه آمریکا و اسرائیل سر دادند. این تجمع که همراه با درگیری میان طرفداران تنظیم و نیرو‌های امنیتی و پلیس بود، چندین نفر نیز کشته شدند. گفته می‌شود در درگیری‌های اولیه ۶۵۰ نفر ازمعترضین دستگیر شدند. پس از این درگیری‌ها دولت یمن اعلان جنگ علیه حوثی‎ها کرد و برای دستگیری حسین حوثی ۵۵۰۰۰ دلار جایزه تعیین نمود. در تابستان ۲۰۰۴ تهاجم به صعده آغاز شذ. در جریان این درگیری‌ها ۵۰۰ تا ۱۰۰۰ نفر کشته شدند. پس از سه ماه درگیری، ارتش یمن توانست با محاصره منطقه و استفاده از انواع سلاح‎‎های سنگین، حسین الحوثی و حدود هفتصد تن از همراهان او را به شهادت برساند
حکومت یمن برای جلوگیری از گسترش تفکر انقلابی و ضد استکباری حسین الحوثی، جنازه او را تحویل نداد و پیکر او را در زندان مرکزی صنعا به طور موقت دفن کرد. همزمان با برکناری علی عبدالله صالح، حکومت جدید یمن جنازه وی را که حدود ده سال در زندان نگهداری می‎شد به خانواده او تحویل داد. بقایای پیکر وی با حضور جمعیت انبوهی در صعده تشییع و به خاک سپرده شد. بر سر قبر او گنبد بزرگی ساخته شد. گفته می‎شود محل احداث گنبد حسین الحوثی به گونه‌ای است که امکان رؤیت آن با چشم غیرمسلح برای ساکنان برخی از مناطق جنوب عربستان نیز میسر است. 

داستان کشف محل شهادت حسن باقری

داستان کشف محل شهادت حسن باقری

آدرسِ دیدگاهی که شاهد آخرین تلاش‌های شهید باقری و یارانش بود، کم کم در هیاهوی جنگ گم شد. پس از چند سال، دیگر کسی نمی دانست حسن باقری، مجید بقایی، توکل قلاوند، مجتبی مؤمنیان و تقی رضوانی در کدام نقطه از فکّه به شهادت رسیده‌اند.

با اتمام عملیات «محرم» در ۱۰ آبان سال ۱۳۶۱ فرماندهان سپاه ارتش به اتفاق آرا ادامه منطقه عملیات محرم را برای عملیات «والفجر مقدماتی» تعیین کردند اما، حسن باقری با توجه به گزارش‌ها، نتیجه شناسایی‌ها را برای انجام عملیات در آن منطقه کافی نمی‌دانست. گزارش نیروهای شناسایی حکایت از آن داشت که آنها پس از عبور از رمل‌ها با همه مشکلاتش تازه به دشتی می‌رسیدند که عراقی‌ها در آن دو ردیف کانال کنده؛ قبل کانال، بین دو کانال و بعد کانال، سیم خاردار,، مین و آب انداخته بودند. در رمل‌ها هم کمین به جلو می‌فرستادند.

برای همین حسن باقری برای رسیدن به اطمینان، خودش به شناسایی رفت. فردای آن روز، آن شناسایی انجام شد. آن روز فرماندهان سپاه وقت ملاقات با امام(ره) گرفته بودند. علاوه بر حسن باقری، مجید بقایی، محمد باقری، مرتضی صفاری، مجتبی مؤمنیان، توکل قلاوند، امیر پالاش و محمد تقی رضوانی به سمت فکه حرکت کردند. نیروی های دشمن متوجه حضور آنها در منطقه شدند و با خمپاره موقعیت آنها را مورد هدف قرار دادند. حسن باقری و تعدادی از همرزمانش در این موقعیت به هشادت رسیدند.

پس از شهادت شهیدان  آدرسِ دیدگاهی که شاهد آخرین تلاش‌های او و یارانش بود، کم کم در هیاهوی جنگ گم شد. پس از چند سال، دیگر کسی نمی دانست حسن باقری، مجید بقایی، توکل قلاوند، مجتبی مؤمنیان و تقی رضوانی در کدام نقطه از فکّه به شهادت رسیده‌اند. ۳۴ سال بعد، گروهی از علاقمندان حسن باقری زیر نظر فتح‌الله جعفری راهی فکّه شدند تا شاید بتوانند موفق به کشف محل شهادت شوند.

عملیات جستجو از اسفند ۱۳۹۴ آغاز شد. مهدی امیریان که مسؤولیت تیم جستجو را برعهده داشت، ماجرای کشف یادمان شهید حسن باقری را این‌گونه روایت می کند: «برای کشف یادمان، سفرهای متعددی به فکّه داشتیم.در برخی از این سفرها سردار مرتضی صفاری و آقای رضا پالاش که هر دو از جاماندگان آن حادثه بودند، ما را همراهی می کردند، یکی دو نقطه را به عنوان محل های احتمالی یادمان مشخص کردیم، اما تحقیقات بیشتر و به خصوص راهنمایی های سردار محمد باقری، نشان داد که به خطا رفته ایم، اما پیگیری و جستجو در روزهای ابتدایی آبان ۱۳۹۵ جواب داد و ما موفق به کشف یادمان شهید حسن باقری شدیم. چند روز بعد، در نهم آبان ماه، این کشف، به تأیید نهایی رسید و بلافاصله مراحل ساخت امکاناتِ آن آغاز شد.»

بنابر اعلام سردار دریادار پاسدار علی فدوی جانشین فرمانده کل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی، سال آینده روز نهم بهمن مصادف با سالروز شهادت حسن باقری، به‌عنوان روز اطلاعات عملیات در سپاه نام‌گذاری خواهد شد.

چند روایت درباره مغز متفکر جنگ

چند روایت درباره مغز متفکر جنگ

«حسن باقری به دلیل این‌که در محورهای مختلف اطلاعات‌ عملیات داشت اطلاعات را جمع‌بندی خوبی کرده بود و ارائه داد. حسن باقری یک گزارش شسته، رفته و کامل و دقیق نسبت به خطوط خودی و دشمن ارائه داد و اولین‌بار ما ثابت کردیم که می‌توانیم.»

به گزارش ایسنا، حسن باقری (غلامحسین افشردی) روز ۲۵ اسفندماه ۱۳۳۴، همزمان با سوم شعبان،  سال‌روز میلاد امام حسین (ع) در تهران به دنیا آمد و در ۹ بهمن ۱۳۶۱ در سن ۲۶ سالگی در خوزستان منطقه‌ فکّه به شهادت رسید و قطعه‌ ۲۴ گلزار شهدای بهشت زهرا (س) در تهران جایگاه ابدی او شد.

حسن باقری معروف به «سقای بسیجیان»، جوان‌ترین فرمانده جنگ ایران در دوران جنگ ایران و عراق بود. فرماندهان جنگ حسن باقری را از فرماندهان نابغه‌ سپاه ایران می‌دانستند و از او به عنوان بن‌بست‌شکن در این عرصه نام می‌بردند.

شخصیت پرمعنی‌ای داشت

سپهبد شهید علی صیاد شیرازی در رابطه با شهید باقری می‌گوید: «از همان لحظه آشنایی با حسن باقری محبت‌شان به دل من رفت و یک احساس احترام به ایشان کردم، چون دیدم جوانی با این سن و سال آن‌قدر پرتلاش، پرتحرک و مؤثر در آن قرارگاه است و شخصیت ایشان برای من خیلی پرمعنی بود، این آشنایی بود که با سردار باقری پیدا کردم.»

حسن باقری تأثیر جدی بر عملیات‌ها داشت

همچنین سرلشکر سیدیحیی صفوی، دستیار و مشاور عالی فرمانده کل قوا معتقد است: «قوی‌ترین فرمانده حسن باقری بود. وجود فرماندهان رشید، لایق و قاطع در عملیات‌ها از دیگر عوامل پیروزی بود. لیاقت و ویژگی‌های فرماندهی چون شهید [حسن] باقری که تسلط زیادی بر عوامل تأثیرگذار مانند دشمن، زمین، جو و نیروهای خودی داشت تأثیری جدی بر عملیات‌ها داشت.»

در ارتباط برقرار کردن قوی بود

سرلشکر محمد جعفری، فرمانده پیشین سپاه پاسداران روایت می‌کند: «حسن باقری در ارتباط برقرار کردن خیلی فعال و قوی بود، با همه امام جمعه‌ها ارتباط برقرار می‌کرد. یک روحانی و شخصیتی که به قرارگاه می‌آمد حسن باقری وقتش را طوری تنظیم می‌کرد که حتماً به ملاقات با آن شخصیت در قرارگاه برسد.»

ثابت کرد که می‌توانیم

دریابان علی شمخانی، دبیر شورای عالی امنیت ملی  خاطرنشان می‌کند:  «حسن باقری به دلیل این‌که در محورهای مختلف اطلاعات‌ عملیات داشت اطلاعات را جمع‌بندی خوبی کرده بود و ارائه داد. حسن باقری یک گزارش شسته، رفته و کامل و دقیق نسبت به خطوط خودی و دشمن ارائه داد و اولین‌بار ما ثابت کردیم که می‌توانیم.»

یادداشت امام خمینی (ره) بر عکس شهید باقری

بر اساس یادداشت‌های روزانه‌ آن فرمانده جوان، وی به عنوان فرمانده در هر ۲۴ ساعت ۱۸ ساعت فعالیت می‌کرد و طی اجرای عملیات‌ها شب‌ها بیدار می‌ماند تا عملیات‌ها را به‌خوبی هدایت و فرماندهی کند. امام خمینی (ره) پس از شهادت حسن باقری بر روی عکس وی نوشتند: «خداوند شهید شب‌زنده‌دار ما را با شهدای صدر اسلام محشور فرماید. اگر چه نمی‌توان با اندک اطلاعات به روی کاغذ، معرف شخصیت حسن باقری به عنوان یک نخبه، میراث معنوی و سرمایه‌ ملی بود.»

خاطرات مادران و همسران شهدا نگاشته شود

خاطرات مادران و همسران شهدا نگاشته شود

 مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان، گفت: مادران و همسران شهدا خاطراتی دارند که برخی از آن‌ها مانند افسانه است که باید با قلم هنرمندانه نویسندگان نوشته شده و در اختیار همگان قرار بگیرد.

محسن رشیدی با اشاره به این‌که نقش بی‌بدیل زنان دردفاع مقدس بر کسی پوشیده نیست، اظهار کرد: زنان در نقش‌های پشتیبانی، خدماتی و تدارکاتی به صورت خودجوش در مراکزی مانند مساجد، حسینیه و مدارس بدون هیچ چشمداشتی حضور داشتند و در تهیه و تدارک البسه برای رزمندگان کمک می‌کردند.

وی با بیان این‌که در روزهای ابتدایی جنگ که هنوز نیروهای مدافع ما به مرزها نرسیده بودند زنان سلاح به دست گرفته و به‌عنوان رزمنده دوشادوش مردان جنگیدند، عنوان کرد: در کتاب‌های دفاع مقدس مانند «دا» در مورد نقش زنان در دفاع مقدس زیاد می‌خوانیم که غیرقابل انکار هستند.

رشیدی با اشاره به این‌که زنان سربازان گمنام دفاع مقدس هستند، بیان کرد: نقش زنان در این دوران برجستگی خاصی دارد که متأسفانه مقداری مغفول مانده و باید به آن توجه کرد.

مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان، عنوان کرد: مقام معظم رهبری در رابطه با نقش زنان می‌فرماید: «اگر زنان همکاری نمی‌کردند ممکن بود گره جنگ باز نشود»، مادری از شیره جان می‌گذرد برای بحث ولایت، برخی اوقات روایت‌ها، افسانه با موضوع حقیقی است که باید نقل نشود.

وی افزود: در این افسانه‌ها مادر فرزند خود را بدرقه می‌کند و زمانی‌که شهید می‌شود با دست خودش غسل و کفن می‌دهد، من نمی‌دانم این موضوع چطور باید نوشته شود که کسی آن‌را قبول کند، که این هنر نویسندگان است.

رشیدی با اشاره به این‌که نقش زنان در دفاع مقدس بای در حایی نگاشته شود، عنوان کرد:  اگر همسران و مادران به رفتن دلبندان خود به خط مقدم راضی نمی‌شدند جنگ قفل می‌شد، در تمام جنگ‌های ادوار در دنیا نظامیان می‌جنگیدند اما در نظام جمهوری اسلامی، با رهبری امام خمینی(ره) وقتی کلمه دفاع مقدس را آوردند و مرزبندی کرد که جنگ با کُفر است و مرز حق و باطل مشخص شدند، همه آمدند و کسی را نمی‌بینیم که نقش نداشته باشد.

مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان، با اشاره به این‌که زنان نه‌تنها در دفاع مقدس حتی قبل از انقلاب در قائله‌هایی مانند تحریم تنباکو همواره گوش به فرمان مراجع تقلید بودند، بیان کرد: در حال حاضر نیز بانوان در قالب گروه‌های جهادی کارهایی را انجام می‌دهند که انسان حیرت‌زده می‌شود.

وی زنان را آئینه تمام نمای ایثار و شهادت در هشت سال دفاع مقدس دانست و افزود: این بانوان همچنین در نشر ارزش‌های دفاع مقدس خوب درخشیدند، اگر اکنون از یک مادر شهید در رابطه با خاطراتش سؤال بپرسیم با همان حلاوت و حرارت روزهای ابتدایی تعریف می‌کند که این نشانه روحیه بالای جهادی این مادران است.

رشیدی عنوان کرد: این مادران با گذشت ۴۲ سال از انقلاب با مشقت و رنج و قبول نقش‌ پدری در کنار نقش مادری و سعی در جبران کمبود این محبت توانستند فرزندان شهدا را نمونه بار بیاورند و همان روحیه پدرانشان را در دل آن‌ها روشن نگه دارند.

مدیرکل بنیاد حفظ آثار و نشر ارزش‌های دفاع مقدس لرستان افزود: با بافاصله نیم قرن هنوز روحیه شهادت طلبی در بین مردم ما وجود دارد که نشان می‌دهد این روحیه در گوشت، پوست و استخوان آن‌ها عجین شده است و باید مادران و همسران شهدا که تا امروز پای انقلاب مانده اند را همیشه تمکین و محبت کرد.

وی ادامه داد: این مادران و همسران شهدا تاریخ شفاهی هستند که باید برای ما نشر داده شوند، همین رسالت را حضرت زینب(س) بردوش داشتند و به درستی پیام عاشورا را به نسل ما رساندند، مادران و همسران شهدا نیز این رسالت را بر دوش دارند.

رشیدی با اشاره به این‌که امروز در استان ۴۶۴ شهدیه زن داریم، بیان کرد: همچنین ۳۹۰ نفر جانباز بانو در استان داریم که باید خاطرات آن‌ها به رشته تحریر دربیاید.

مروری بر زندگی یک مداح شهید

مروری بر زندگی یک مداح شهید

مروری بر زندگی یک مداح شهید

با آغاز جنگ تحمیلی، پدر همراه برادران بزرگ‌تر «عبدالواحد» به جبهه رفتند و مدتی بعد عبدالواحد که دفاع از اسلام را یک تکلیف الهی و همگانی می‌دانست، تصمیم گرفت تا به جبهه برود؛ اما با توجه به اینکه دو برادرش در جبهه بودند، مادرش با اعزام او مخالفت کرد.

به گزارش ایثار خبر، «عبدالواحد محمدی» روز اول دی سال ۱۳۴۷ در محله‌ «مفتح» تبریز متولد شد. او سومین فرزند خانواده بود. پدرش از هیئت‌های حسینی که در محله برپا می‌شد، غافل نبود و با حضور در مجالس عزاداری، با صدای گرم خود مداحی می کرد. «ابوالقاسم» برادر بزرگ‌تر او معلم قرآن هیئت بود؛ بنابراین «عبدالواحد» هم همراه پدر و برادرش از آن مراسم‌ها بهره می‌برد و گوش‌های او با تلاوت قرآن کریم و ذکر مصیبت اهل بیت (ع) پر می‌شد.

وی وقتی می‌دید که پدرش به سختی مخارج خانه را تأمین می‌کند، با اصرار زیاد از پدر خواست تا در کنار برادر بزرگتر خود در کارخانه‌ قالیبافی کار کند. او در کنار کار، درس‌هایش را نیز با نمرات خوب می‌گذراند؛ به‌طوری‌که دبیران مدرسه «سردار ملی» همیشه از تلاش‌هایش تقدیر می‌کردند.

«عبدالواحد» در کنار این فعالیت‌ها، ورزش هم می‌کرد و از شرکت در نمازهای جماعت مسجد نیز غافل نبود، تا این‌که با اوج‌گیری نهضت انقلاب اسلامی، به‌همراه پدر و برادرانش در راهپیمایی‌ها حضور پیدا می‌کرد و همچنین پس از پیروزی انقلاب اسلامی نیز در مدرسه نیز انجمن اسلامی به راه انداخته و با تشکیل گروه‌هایی در مدرسه و مسجد، دانش‌آموزان را جذب می‌کرد. وی که خود از قاریان ممتاز بود، با تشکیل کلاس‌های قرآن در مسجد «اسرار»، مسئولیت اداره‌ کلاس‌ها را برعهده گرفت و یکی از اعضای فعال پایگاه مقاومت این مسجد شد.

با آغاز جنگ تحمیلی، پدر همراه برادران بزرگ‌تر «عبدالواحد» به جبهه رفتند و مدتی بعد عبدالواحد که دفاع از اسلام را یک تکلیف الهی و همگانی می‌دانست، تصمیم گرفت تا به جبهه برود؛ اما با توجه به اینکه دو برادرش در جبهه بودند، مادرش با اعزام او مخالفت کرد، تا این‌که بالاخره در خرداد سال ۱۳۶۳ به مدت دو ماه آموزشی نظامی را گذراند و ۱۷ آذر همان سال عازم جبهه شد.

«عبدالواحد» در گردان حضرت امام حسین (ع) که فرماندهی آن را «اصغر قصاب عبدالهی» عهده‌دار بود، سازماندهی شد و در میان همرزمانش با صدای گرم و شیوای خود، مداحی می‌کرد؛ دعای توسل و زیارت عاشورا را می‌خواند. زمانی که برای عملیات «بدر» آماده می‌شدند، مراسم عزاداری قبل از عملیات در کنار رودخانه «سابله» بر پا شد و «عبدالواحد» که نوجوانی کم سن و سال بود، برای نیروهای گروهان «محمود دولتی»، با همه وجودش نوحه می‌خواند و آن‌چنان با شور «لبیک یا خمینی» سر داده بود که همه را به وجد می‌آورد.

وی بعد از عملیات بدر به جمع گردان تخریب پیوست و با توجه به این‌که تخریب‌چی‌ها وظایف سنگینی بر عهده داشتند، او نیز که در عملیات «کربلای ۵» در منطقه‌ «شلمچه» یکی از غواصان لشکر عاشورا بود، حین عملیات تیری از سوی دشمن به فک و صورتش اصابت کرد؛ اما زخم، مانع از انجام کارش نشد و با همان بدن مجروح و خونین به کار خود ادامه داد تا سرانجام معبر باز شد.

«عبدالواحد» به‌خاطر شایستگی‌های زیادی که از خود نشان داد، به واحد اطلاعات لشکر عاشورا منتقل شد و در آن‌جا نیز کارهای زیادی انجام داد تا این‌که قبل از عملیات «بیت‌المقدس ۲» به مرخصی رفت و پس از این‌که بار دیگر به جبهه بازگشت، در تاریخ یکم بهمن سال ۱۳۶۶ در عملیات «بیت‌المقدس ۲» در «ماووت» عراق به شهادت رسید.

فاتح تنگه رقابیه چه کسی بود؟

فاتح تنگه رقابیه چه کسی بود؟

فاتح تنگه رقابیه چه کسی بود؟

صفحات تاریخ هشت سال دفاع مقدس ایران اسلامی سرشار از حماسه‌های ماندگار مردمی، درایت و تیزبینی فرماندهان و فداکاری، ایثار، گذشت و دلاوری همه ­جانبه پاکباختگان و دلاوران نیروهای مسلح جمهوری اسلامی ایران است.

به گزارش ایثار خبر، سرهنگ ستاد قاسم اکبری مقدم در یادداشتی زندگی و فعالیت‌های سرلشکر شهید سیدعلی صفوی سهی را واکاوی کرده است.

در این یادداشت می‌خوانیم:

هشت سال دفاع مقدس نقطه عطفی بود برای نشان دادن ایمان و اعتقادات جوانانی که به تازگی انقلاب کرده و کشور خود را از شر ظلم نجات داده بودند. شهدایی که برای دفاع از سرزمین خود حتی سیم خاردار هم نداشتند؛ اما ایستادند و مردانه دفاع کردند. تفاوت اصلی دفاع مقدس با جنگ‌های دیگر تاریخ کشورمان هم همین بود، در دفاع مقدس جوانان ما جان دادند، اما یک وجب از خاک خود را ندادند، جوانانی همچون شهید صیاد شیرازی، شهید فلاحی، شهید خرازی، شهید عباس بابایی، شهید همت، شهید عباس دوران ، شهید منفرد نیاکی، شهید حسن باقری و هزاران هزار شهید دیگر. این موفقیت بزرگ تاریخ کشورمان در جنگ تحمیلی به اتحاد و همدلی مردم و نیروهای مسلح بود که باعث شد تا نیروهای مسلح موفقیت‌های بیشتری را در خلال جنگ تحمیلی به دست بیاورند. این اتحاد و همدلی به قدری مهم بود که در صورت عدم وجود این اتحاد شاید وضعیت دیگری داشتیم.

هنگامی که کتاب تاریخ کشورمان را ورق می‌زنیم پر است از نام‌هایی که هر کدام همچون برگ‌های زرین در این کتاب به چشم می‌خورند. یکی از این برگ‌های زرین کتاب تاریخ کشورمان به نام شهید سرلشکر «سید علی صفوی سهی» مزین شده است.

سیدعلی صفوی سهی، فرزند سید موسی، هفتم مرداد ماه ۱۳۱۹  در روستای سُه از توابع مورچه خورت استان اصفهان متولد شد.سه سال بیشتر نداشت که پدرش سید موسی صفوی درگذشت و سرپرستی او به دست مادر و عمه اش افتاد. پنج ساله بود که با رفتن به مکتب خانه به فراگیری قرآن مشغول شد. سال‌های اول و دوم ابتدایی را در زادگاهش طی کرد و برای ادامه تحصیل با کمک عمویش میرزا عیسی خان صفوی که از رجال سیاسی وقت بود به شهر میمه و از آنجا به اصفهان رفت. سید علی با علاقه بسیار به درس همواره به دنبال آموختن بود و با همین پشتکار و هوش توانست تا به راحتی دیپلم خود را در رشته ریاضی اخذ کند.

 از نوجوانی اهل کتاب و مطالعه بود و تا فرصتی پیدا می کرد، گوشه ای خلوت می کرد و به مطالعه می پرداخت. اگر هنوز به کتابخانۀ شخصی وی که توسط خانواده اش به یادگار مانده، سری بزنیم، اکثر تألیفات استاد مرتضی مطهری و دکتر شریعتی را می‌بینیم. در بین کتاب‌هایش کتب زیادی در حوزۀ ادبیات و شعر، فلسفه و عرفان، آیین دوست یابی، علوم اجتماعی و سیاسی ازجمله تألیفات جامعه شناس فرانسوی «ژان ژاک روسو» و «برتراند راسل» و همچنین دورۀ کامل تفسیر آیت‌الله طالقانی به چشم می‌خورد. او بر طبق عادت در صفحات اول کتاب‌هایش، مقطع زمانی خرید و مطالعۀ آنها را می‌نوشت. درعین حال به هنر نقاشی علاقه مند بود. هم اکنون نیز آثاری در این زمینه از وی به جا مانده است. او توانایی پاسخگویی به مسائل فقهی دوستانش را داشت؛ چراکه از پنج سالگی در مکتب خانه درس خوانده و به نوعی دروس طلبگی را طی کرده بود.

 شجاعت، ارادۀ قوی و تمایل به مشاغل دشوار، او را به ارتش علاقه مند نمود و پس از پایان دورۀ دبیرستان به خاطر علاقه ای که به لباس مقدس سربازی داشت، در فروردین ماه سال ۱۳۴۲ با شرکت در آزمون دانشکدۀ افسری موفق شد به استخدام نیروی زمینی ارتش درآید و در همان جا به ادامه تحصیل بپردازد. در آنجا دوره های مختلفی دیده و یک افسر ورزیده و باسواد و شاخص شده بود .

در سال ۱۳۴۵ از دانشکدۀ افسری فارغ التحصیل شد و برای گذراندن دورۀ یک سالۀ مقدماتی به شیراز رفت. او در شهریور۱۳۴۶ موفق به اخذ گواهی نامۀ پایان دورۀ نهم مقدماتی زرهی گردید. صفوی در این مدت سخت ترین دوره های نظامی ازجمله دورۀ رنجر و چتربازی را طی نمود و پس از آن به «مرکز آموزش ۰۴ » بیرجند و بعد از سه سال به «لشکر ۱۶ قزوین»، تیپ همدان انتقال یافت.

هرچند به علت فعالیت‌های مذهبی و تبلیغات دینی، مورد سوءظن مسئولین قرار گرفته بود، ولی به علت دانش نظامی بالایی که داشت، او را در سال ۱۳۴۸ به منطقۀ مهران اعزام کردند تا در درگیری مرزی حضور داشته باشد. او پس از بررسی علل درگیری در منطقۀ مرزی عراق با شجاعت اعلام داشته بود: «من نمی‌توانم شاهد ریخته شدن خون جوانان این مملکت باشم؛ آن هم برای تداوم قدرت طاغوت ». این سخن او بوی مرگ می‌داد؛ ولی او با زرنگی خاص، تمارض نمود و برای معالجه به خارج از کشور اعزام شد. پزشکانی از طرف سفارت ایران، او را زیر نظر داشتند. سلامت کامل او را تأیید کردند و زیر نظر مأمورین اطلاعاتی و ساواک، او را به ایران برگرداندند.

او این بار به مبارزات خود، شکل تشکیلاتی داد و به همراه شهید سرهنگ موسوی، شهید سرهنگ گلستانی و شهید سروان افشار، گروه مبارزاتی منسجمی را تشکیل داد. این بار او را به خوزستان اعزام نمودند. او از مبارزه دست نکشید و درنهایت توسط ساواک دستگیر و زندانی شد. پیروزی انقلاب اسلامی او را از زندان ساواک رهانید و در خدمت انقلاب قرار گرفت. پس از آن، یک بار توسط ضدانقلاب  مورد ترور قرار گرفت؛ اما ازآنجاکه نحوۀ شهادت او به نوعی دیگر رقم خورده بود، از این ترور جان سالم به در برد.

در طول مدت خدمت در ارتش، بارها مجبور گردید خانوادۀ خود را از شهری به شهر دیگر انتقال دهد. اصفهان، تهران، شیراز، بیرجند، همدان، اهواز و قزوین شهرهایی هستند که خانوادۀ صبور و وفادار وی حتی بعضی مکان ها را دو بار همراه او کوچ کردند. او مردی شجاع و باصلابت بود که باوجود فشارهای شدید، هیچ گاه سستی، ترس، شک یا تزلزلی به خود راه نمی داد و با طی مدارج مختلف و کسب مقام، هرگز خضوع و خشوع خود را از دست نداد. یکی از خصوصیات بارز او در محیط کار این بود که نیروهای تحت امر خود، اعم از کادر و وظیفه را به دقت زیر نظر داشت تا به دلیل دوری از خانواده و نبود مراقبت های والدین به فساد و تباهی کشیده نشوند.

با آغاز جنگ تحمیلی در اختیار نیروهای مدافع دین و میهن قرار گرفت و فرماندهی گردان ۲۹۳ تانک تیپ ۹۲ زرهی اهواز را عهده دار بود. یکی از افتخارات او در آغاز جنگ، حمله به یکی از مناطق استقرار دشمن بود که تعجب همگان را برانگیخت. او در این عملیات با توجه به اینکه فقط از چهار دستگاه تانک بهره برده بود، چنان ضربه‌ای به دشمن زد که حتی مخالفین این بزرگوار نیز لب به تحسین او گشودند. در این عملیات نیز او به شدت مجروح شد و به تعبیر خودش که گفت من هنوز لایق شهادت نیستم، از این جراحت نیز جان سالم به در برد. پس از بهبودی، مجدداً در عملیات پاک سازی ارتفاعات الله اکبر شرکت نمود و توانست با استفاده از دانش نظامی و ابتکارات خود، یگانش را طوری هدایت نماید که علی رغم دادن تلفات بسیار کم، دشمن را در آن نقطه تار و مار کند و تعداد زیادی تانک و ادوات دشمن را به غنیمت بگیرد.

او جنگ را علیه دشمنان شرافت و استقلال کشور می‌دانست و تا لحظۀ شهادت با همۀ وجود از همۀ توان و انرژی خود برای مقابله با تجاوز دشمن و روحیه بخشیدن به نیروهای خودی،  مایه گذاشت. او همواره در سخنرانی های خود به نیروهای تحت امرش می‌گفت: «هیچ گاه از کمیِ لشکر خود نسبت به قوای دشمن نهراسید که هیمۀ بسیار را آتش اندک تواند سوخت.»

وی در عملیات‌های گوناگونی ازجمله ثامن الائمه، طریق القدس، فتح‌المبین، بیت‌المقدس، رمضان و والفجر ۱و ۲ شرکت نمود. سید علی صفوی در طول مدت خدمت خود در ارتش، مسئولیت‌هایی چون فرمانده دستۀ تانک، فرمانده گروهان تانک، ریاست دژبان تیپ همدان، فرمانده گروهان ارکان، رئیس «رکن سوم گردان ۲۹۳ تانک»، فرماندهی گردان ۲۹۳ تانک، سرپرست تیپ لشکر۹۲ زرهی، فرمانده تیپ ۱ لشکر ۹۲ زرهی و جانشین لشکر۱۶ زرهی قزوین را به عهده گرفت.

در سال ۱۳۶۲ پس از طی دوره های فرماندهی ستاد، به فرماندهی لشکر۱۶ منصوب شد. در این مقام نیز پشت میز ننشست و به منطقۀ عملیاتی اعزام شد. از افتخارات او پیروزی ارتش اسلام تحت فرماندهی وی در تنگۀ رقابیه بود که با کمترین تجهیزات در مدت۲۴ ساعت، منطقۀ موردنظر به دست توانمند ارتش اسلام بازپس گرفته شد و به همین علت او را «فاتح تنگۀ رقابیه » نامیدند. او اعتقاد داشت از همه چیز باید گذشت. باید تمام توانمان را در جنگ به کار بگیریم؛ چراکه به فرمودۀ اماممان جنگ در اولویت قرار دارد. وی همچنین می‌گفت: « نمی‌خواهم در رختخواب بمیرم. مرگ حق است. چه بهتر که مرگ در راه خدا باشد.»

سید علی صفوی سهی سرانجام و پس از چندین سال مجاهدت در راه اسلام و دفاع از کشورمان هنگامی در ساعت ۹:۳۰ دقیقه روز سه شنبه ۱۱ مرداد سال ۱۳۶۲، جهت بازدید از یکی از دیدگاه‌های گردان ۱۸۵ پیاده، به جنگل عمقر در شمال بستان رفته بود که مورد اصابت ترکش خمپاره قرار گرفت و در کنار سه تن از هم رزمانش به درجۀ رفیع شهادت نایل آمد. شهید صفوی قرار بود عصر آن روز برای مرخصی به تهران بیاید. او در زمان شهادت ۴۳ ساله بود و سه فرزند به اسامی فاطمه (پنج ساله)، اسماعیل (سه ساله)و سارا (هشت ماهه) داشت.

پروندۀ خدمتی او حاکی از این است که به دلیل رشادت های بی نظیر در میدان های نبرد موفق به اخذ چهار ماه ارشدیت در عملیات طریق القدس و یک درجه ارشدیت در عملیات فتح المبین را از سوی سپهبد شهید علی صیاد شیرازی دریافت کند.

حضرت آیت‌الله خامنه‌ای(مدظله العالی) در خطبه‌های نماز جمعه روز۱۴ مردادماه ۱۳۶۲ تهران دربارۀ این شهید فرمودند:« مناسب می‌بینم از بزرگ مردان و سرداران شهیدی که در این سه روزه در جبهه‌ها به شهادت رسیده اند، یاد نیک بکنیم. شهید صفوی از سربازان فداکاری است که در این جبهه به شهادت رسید. در کنار عده‌ای دیگر از عزیزان خاطر ارتشی‌مان و از سپاهیانمان که با رشادت و فداکاری جنگیدند و به هدفی مقدس، شربت شهادت نوشیدند. بارالها شهیدان عزیز ما را با شهیدان کربلا محشور کن.»

شهید سرلشکر نیاکی فرمانده لشکر ۹۲ زرهی اهواز دربارۀ  شهید صفوی می‌گفت: «خدمات ارزندۀ این فرمانده لایق، همواره باعث افتخار لشکر۹۲ زرهی بود. ایشان یک فرمانده ایده‌ال و یک رزمندۀ دلیر بود که خدمات و شایستگی و زحمات فوق العادۀ او مورد تأیید است.» خواهر شهید دربارۀ او گفته است:« نه ساله بود که برای خواندن مناجات به پشت بام می‌رفت و در خلوت خود با خدا راز و نیاز می‌کرد. در ایام ماه مبارک رمضان، مردم روستای ما با صدای آشنای اذان او افطار می‌کردند. در ماه محرم هر سال در روزهای تاسوعا و عاشورا با پای برهنه در دسته‌های عزاداری حاضر می‌شد و جزو علمداران عزادار حسینی بود. او از دید بسیار وسیعی دربارۀ خداشناسی برخوردار بود. نمازخواندن سروقت از عادت‌های ترک نشدنی ایشان بود.»

سرتیپ ناصر کریمی دربارۀ شهید صفوی این چنین روایت می‌کند: «در عملیات بازپس گیری ارتفاعات الله اکبر همراه با ماشین جیپی که رانندگی آن را او برعهده داشت، با سرعت در جلوی ستون تانک در حرکت بودیم. ناگهان زیر آتش مستقیم تانک و تیربارهای دشمن قرار گرفتیم؛ اما ایشان بی‌محابا به جلو می‌راند. ناگهان یک گلوله تانک در سمت چپ خودروی ما به زمین اصابت نمود و سپس گلوله‌ای دیگر در سمت راست. موج انفجار، تعادل جیپ را برهم زد. در همین هنگام گلولۀ سوم نیز به جلوی سمت راست راننده برخورد نمود و جیپ واژگون شد و هرکدام به سمتی پرتاب شدیم. پس از چند لحظه صدای ایشان را شنیدم که می‌گفت: «ناصر سالمی؟.» دستی به بدنم کشیدم و گفتم به حمدالله! شما چی؟ گفت: «با وساطت جدم این بار هم خطر رفع شد.»

پس از عملیات، شهید سرلشکر فلاحی برای بازدید به یگان ما آمد. وقتی ماشین را دید و سوراخ روی شیشه را مشاهده کرد که حدود پانزده سانتی متر قطر داشت، گفت: «این جای چیست؟»

شهید صفوی جواب داد: «گلولۀ تانک! » شهید فلاحی گفت: «تمامی سرنشینان خودرو شهید شده‌اند؟.» ایشان خندیدند و گفتند: «خیر، من و ناصر در جیپ بودیم که به حمدالله هر دو سالم هستیم ». سپس شهید فلاحی به سوراخ روی شیشه اشاره کردند و گفتند:« صفوی، قدرت خدا را از اینجا باید دید.» ایشان پاسخ دادند: «بله، ما به یمن این قدرت، زنده مانده‌ایم.»

این شهید والامقام در وصیت نامۀ خویش می‌گوید: «اگر لیاقت داشتم و در ره خدا و به عنوان سرباز امام زمان(عج)در رکاب نایب برحقش در میدان مبارزه ای که به همت والای فرزندان این مرزوبوم به عنوان یکی از مقدس ترین مبارزات تاریخ علیه جور و ستم مطرح گردیده، بال شهادت گشوده و این جسم خاکی را ترک گفته و به سوی معبود شتافتم، امیدوارم پس از من عزیزان و آشنایانم به این خواسته‌هایم جامۀ عمل بپوشانند. از شما می‌خواهم خداوند را فراموش ننمایید و تمام تلاش خود را در راه فراگیری قرآن بنمایید و همیشه یار و یاور فرزندان رسول خدا به خصوص رهبر عزیزمان که به برکتوجودش به عزت و بزرگی دست یافتیم، باشید.»

چندین جلد کتاب در خصوص شهید سرلشکر سید علی صفوی سهی به رشته تحریر درآمده است که از جمله آنها سرگذشت سرلشکر شهید سیدعلی صفوی سهی به قلم احمد حسینیا و در قالب رمانی با عنوان «گروه رزمی ۲۹۳» و به همت سازمان ایثارگران نیروی زمینی ارتش تهیه و تدوین شده است و نیز در مجموعه کتاب‌های مستند شهدای ارتش با عنوان «چهره‌های ماندگار» و محوریت زندگی امیر سرلشکر شهید سید علی صفوی سهی به همت مرکز پژوهش‌های دفاع‌مقدس نیروی زمینی ارتش و به قلم محسن صادق‌نیا منتشر شده است.

رونمایی از زندگینامه خودنوشت سردار سلیمانی در عراق

رونمایی از زندگینامه خودنوشت سردار سلیمانی در عراق

ترجمه عربی کتاب زندگینامه خودنوشت سردار شهید حاج قاسم سلیمانی در عراق رونمایی شد.

به نقل از روابط‌عمومی خانه کتاب و ادبیات ایران، ویژه‌برنامه «گرامیداشت شهدای مقاومت: شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید ابوالمهدی المهندس» و رونمایی از کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» با حضور حجت‌الاسلام‌والمسلمین فلاح قریشی -رئیس موسسه فرهنگی اسلامی اصیل و استاد حوزه علمیه بغداد-، محسن الجورانی -شاعر و نویسنده عراقی-، شیخ عامر الکاظمی -قاری بین‌المللی عراقی-، حیدر قریشی -مدیر مرکز فرهنگی للدراسات الاسلامی-، عبدالوهاب الراضی -رئیس بیست‌ودومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب بغداد و رئیس اتحادیه ناشران عراق-، احمد زکی محمد -مدیر اجرایی بیست‌ودومین نمایشگاه بین‌المللی کتاب بغداد- و جمع زیادی از علاقه‌مندان شهدای مقاومت با هماهنگی موسسه بین‌المللی ابرار معاصران در این دوره از نمایشگاه بین‌المللی کتاب بغداد برگزار شد.

در ابتدای این برنامه حجت الاسلام‌والمسلمین فلاح قریشی در خصوص کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» که زندگینامه خودنوشت سردار حاج قاسم سلیمانی است، اظهار کرد: اگر بخواهیم از عنوان این اثر شروع کنیم، «ترس» از آن ویژگی‌هایی است که در احادیث و روایات دین به آن اشاره شده است که اگر وجود نداشته باشد، فرد در جهت راستی و درستی قرار ندارد. اما اسم کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» اشاره دارد که این امر نترسیدن به واسطه ترس از خداوند تبارک و تعالی است و این ویژگی خاص و منحصربه‌فرد سردار حاج قاسم سلیمانی بود.

رئیس موسسه فرهنگی اسلامی اصیل عراق در ادامه سخنان خود به ویژگی‌‎های سردار سلیمانی اشاره کرد و گفت: شهید حاج قاسم سلیمانی ویژگی‌های خاصی داشت که این ویژگی در کمتر کسی پیدا می‌شود. وضعیت خاص در منطقه باعث می‌شد سردار سلیمانی در مسأله فلسطین، عراق، افغانستان و اخیرا مساله یمن حضور جدی داشته باشد. در این کتاب می‌خوانیم شخصی که چنین حضور جدی‌ای در کشورهای منطقه دارد چه روح لطیف و خداترسی داشته است.

او همچنین اظهار کرد: حاج قاسم سلیمانی پروژه مکتب امام خمینی (ره) بود و در این کتاب می‌خوانیم از زمانی که سردار عکس امام (ره) را دید آن‌ها را به جای عکس‎های شاه ایران جایگزین کرد و شیفته امام خمینی (ره) بود. انقلاب اسلامی بخش جدانشدنی حاج قاسم بود. از زمان پیروزی انقلاب اسلامی به بعد، حاج قاسم سلیمانی سرباز امام خمینی (ره) می‌شود و در تمام حالات و مقاطع با انقلاب اسلامی همراه بوده است.

حجت‌الاسلام‌والمسلمین فلاح قریشی در پایان سخنان خود گفت: این کتاب تمام آن‌چه را حاج قاسم سلیمانی بود نشان نمی‌دهد اما بخش‌هایی دارد که گوشه‌هایی از روح و جان حاج قاسم را آنچنان که بوده است، عرضه کرده و به مخاطب نشان می‌دهد.

در ادامه ویژه‌برنامه «گرامیداشت شهدای مقاومت: شهید حاج قاسم سلیمانی و شهید ابوالمهدی المهندس» و رونمایی از کتاب «از چیزی نمی‌ترسیدم» محسن الجورانی شاعر عراقی بیت‌هایی را به زبان عربی درخصوص مقام شامخ شهدای مقاومت خواند و در پایان نیز از کتاب زندگینامه خودنوشت سردار حاج قاسم سلیمانی، «از چیزی نمی‌ترسیدم» به زبان عربی رونمایی شد.

فرمانده‌ای که بعد از جهان آرا خرمشهر را به او سپردند

فرمانده‌ای که بعد از جهان آرا خرمشهر را به او سپردند

مـوسوی با سقـوط بنی‌صدر به جبهه بــازگشت او پس از شهادت جهـان‌ آرا فرماندهی سپـاه خرمشهر را بر عهده گرفت. او با آغاز عملیات بیت‌المقدس نیروهای تیپ ۲۲ بدر را سازماندهی کرد. مسئولین فــرماندهی تیپ را به او سپردند اما موسوی آن را نپذیرفت سرانجام فرمانده دلاور خرمشهر در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید و مهمان خوان گسترده الهی شد.

شهید «سید عبدالرضا موسوی» کسی بود که بعد از شهادت محمد جهان‌آرا فرماندهی سپاه خرمشهر را بر عهده گرفت. او هم همانند همرزمان شهیدش آنقدر حماسه آفرید تا نهایتا در مرحله سوم عملیات ‌«الی بیت‌المقدس» و در آستانه فتح خرمشهر به شهادت رسید.

موسوی ۲۹ فروردین ۱۳۳۵ در خرمشهر متولد شد. او که یکی از شاگردان ممتاز در تمام دوران تحصیل بود موفق به اخذ مدرک دیپلم با معدل ۱۹ و ۵۸ صد شد و رتبه اول را در کنکور اعزام به خارج کسب کرد. اما چون در تمام رشته‌های پزشکی دانشگاه‌های کشور قبول شده بود، تهران را برای ادامه تحصیل انتخاب کرد.

اخراج از دانشگاه

موسوی از همان زمان فعالیت سیاسی خود را آغاز کرد و پس از مدتی خود را به دانشگاه اهواز انتقال داد. در اهواز چندین مرتبه از طرف گارد دانشگاه به علت فعالیت سیاسی به او اخطار داده شد. تا اینکه در سال ۱۳۵۵ از دانشکده اخراج شد. او پس از این ماجرا اولین تظاهرات در شهر خرمشهر را سازماندهی ‌کرد که در همین زمان توسط ساواک دستگیر و به زندان افتاد. موسوی پس از پیروزی انقلاب اسلامی از زندان آزاد و با کانون فرهنگی-نظامی خرمشهر به همکاری پرداخت. سپس به تشکیل کلاس‌های ایدئولوژی در کانون فتح آبادان و تدوین جزواتی در تفسیر نهج البلاغه همت گماشت و در قسمت تدارکات جهاد سـازندگی نیز فعـالیت کرد.

آشنایی با محمد جهان‌آرا / تصمیم برای فعالیت دیپلماتیک در خارج از ایران

او که قبـل از پیروزی انـقلاب در خرمشهر با «سیدمحمد جهان‌آرا» آشنا شده بود،‌ به دعوت او وارد نهاد مقدس سپاه شد و در قسمت آموزش و عملیات نقش عمده‌ای ایفا کرد. و در آبان ماه سال ۱۳۵۸ برای مدت کوتاهی به دانشگاه رفت اما احساس مسئولیت او را به سپاه بازگرداند و با آغاز جنگ به نبرد با دشمن پرداخت و چندین مرتبه مجروح شد. موسوی در فاصله سقوط خرمشهر تا سقوط بنی‌صدر برای استخدام در وزارت امور خارجه به تهران رفت تا اینکه بتواند در یکی از کشورهای خاورمیانه فعالیت دیپلماتیک داشته باشد.


ولی با سقـوط بنی‌صدر به جبهه بــازگشت مـوسوی پس از شهادت جهـان‌ آرا فرماندهی سپـاه خرمشهر را بر عهده گرفت. او با آغاز عملیات بیت‌المقدس نیروهای تیپ ۲۲ بدر را سازماندهی کرد. مسئولین فــرماندهی تیپ را به او سپردند اما موسوی آن را نپذیرفت سرانجام فرمانده دلاور خرمشهر در مرحله سوم عملیات بیت‌المقدس سال ۱۳۶۱ به شهادت رسید و مهمان خوان گسترده الهی شد.

روایتی از چگونگی شهادت

«مصطفی عمادی» همرزم شهید موسوی درباره روایت شهادت سید عبدالرضا موسوی فرمانده سپاه خرمشهر می‌گوید: «عملیات بیت‌المقدس آغاز شد و خرمشهر به عنوان عمل کننده در عملیات، تیپ ۲۲بدر را در این عملیات شرکت داد، تیپ ۲۲ بدر در دو مرحله از عملیات شرکت کرده و تلفات زیادی نیز متحمل می‌شود. تیپ مذکور در بیابان‌های نزدیک عملیات چادر زدند. من تازه از اهواز آمده بودم تا در این عملیات شرکت کنم.

عبدالله نورانی به عنوان فرمانده تیپ به من دستور داد تا به عنوان نیروی اطلاعاتی از منطقه اطلاعات کسب کند. از آنجایی که  سید رضا موسوی فرماندهی سپاه خرمشهر را به عهده داشته در این عملیات شرکت می‌کند تا به همه نیروهای سپاه خرمشهر سرکشی و از وضعیت منطقه اطلاعات کسب کند و در پیروزی هر چه سریعتر این عملیات نقش موثری داشته باشد. من آماده مأموریت شدم، سید رضا نیز همراهم جهت کسب اطلاعات و شناسایی با یک دستگاه موتورسیکلت همراه می‌شود.

پس از طی مسافتی به خاکریزی که مابین نیروهای خودی و دشمن بعثی وجود داشت برخورد می‌کنند، در آن طرف خاکریز، کامیونی که متعلق به دشمن بود وجود داشت که از حرکت باز ایستاده بود. با مشاهده کامیون، چند جسد عراقی کشته شده در آن دیده می‌شد. هر دو تصمیم گرفتیم که به طرف کامیون برویم تا اگر سندی در آنجا یافتیم به همراه خود بیاوریم. هر دو سوار موتورسیکلت شده و از روی خاکریز با موتور به پرواز درآمدیم و به نزدیک کامیون رسیدیم. پس از بازرسی کامیون اسناد و مدارک اطلاعاتی و نقشه‌هایی یافت شد. سید رضا مدارک و نقشه‌ها را جمع آوری کرده و آن‌ها را بسته بندی کرد، پس از بسته بندی مدارک، ترک من نشست.

زمان بازگشت فرا رسید و خود را برای بازگشت آماده کردیم. در این میان عراقی‌ها متوجه ما شدند و شروع به شلیک به سمتمان کردند. بارانی از تیرهای اسلحه سبک به سمت ما شلیک شد. کامیون به عنوان جان‌پناه و دیوار جلوی تیرها را گرفت تا به ما اصابت نکند. من موتور را روشن کرده و رضا نیز پشت سرم قرار گرفت، موتور به حرکت درآمده و با سرعت هر چه تمامتر از روی خاکریز حرکت کرد و پس از آن به سوی چادر نیروهای خودی رفتیم تا اسناد و مدارک را به فرماندهی تیپ ۲۲ تحویل دهیم. با مطالعه اسناد و مدارک و نقشه‌ها مشخص می‌شود که مدارک و نقشه‌ها حاوی اسرار مهمی در رابطه با عملیات است. موقع اذان ظهر رضا برای اقامه نماز جماعت آماده شد و به چادر شهید قاسم داخل زاده جهت اقامه نماز رفت. پس از پایان نماز از بچه‌ها خداحافظی کرد. زمانی به طول نینجامید که هواپیمای دشمن منطقه را بمباران کرد و سید عبدالرضا موسوی بر اثر اصابت ترکش راکت هواپیما به شهادت رسید.»