دیدار ناتمام

دیدار ناتمام

اولین بار که او را در گروهان دیدم، ‌دوستان هم‌محلی‌اش گفتند معلم است و البته که او معلم بود و هست و امیدوارم درسی که او به من داد تا وقتی زنده‌ام، فراموشم نشود. در ورای سکوت همیشگی و چهره‌ی آرام و متبسم و چشمان پرنفوذ شهید سرچمی، روحی با عظمت و دلی مملو از عشق به خداوند، مخفی بود.

به گزارش ایسنا، سعید زاغری از رزمندگان لشکر۱۰ سیدالشهدا(ع) پیرامون زندگی شهید مجید سرچمی روایت می‌کند: روز نهم اسفند ۱۳۶۴ بود و ما به همراه گردان «زهیر» مشغول پدافند در خط کارخانه نمک فاو بودیم که من مجروح شده و به بیمارستان منتقل شدم.بعد از آن که من به عقب رفتم، همان شب، بعثی‌ها دوباره پاتک کرده و حین درگیری و در اثر اصابت ترکش خمپاره؛ دو نفر دیگر از همرزمان گروهان، به شهادت رسیدند.

معاون گروهان، مجید سرچمی همان جا شهید شد و معاون دسته‌ی دو، سعید انوری، ترکش به سرش خورد و بعد از انتقال به بیمارستان، در اتاق عمل به شهادت رسید. مدت آشنایی من با شهید سرچمی خیلی کوتاه بود، اما با همین میزان آشنایی، فکر می‌کنم چند نفر مثل او در بین بسیجیان و سربازان امام خمینی وجود داشت؟ وفاداری به امام، خلوص و انقطاعش از دنیا، همیشه مرا به خضوع و خاکساری در برابر بزرگی روح و عظمتش واداشته و داغ شهادت و فقدانش را سوزناک‌تر می‌نماید.

شهید سرچمی

اولین بار که او را در گروهان دیدم، ‌دوستان هم‌محلی‌اش گفتند معلم است و البته که او معلم بود و هست و امیدوارم درسی که او به من داد تا وقتی زنده‌ام، فراموشم نشود. در ورای سکوت همیشگی و چهره‌ آرام و متبسم و چشمان پرنفوذ شهید سرچمی، روحی با عظمت و دلی مملو از عشق به خداوند، مخفی بود.

او پس از چهار سال تحصیل در دانشکده علوم قضایی، از تحصیل انصراف داد و مجددآً در کنکور سراسری شرکت کرد. این بار در رشته پزشکی در دانشگاه علوم پزشکی تبریز مشغول به تحصیل شد. مجید فرزندش را ندیده پر کشید.

گردان زهیر از فردای عملیات «والفجر۸»، خط پدافندی خرمشهر را تحویل گرفت و پنج‌ یا شش روز آنجا بود. پس از بازگشت به اردوگاه «کوثر» برای بازسازی گردان، شهید سرچمی با منزلش تماس گرفته و متوجه تولد اولین فرزندش در تاریخ ۲۱ بهمن (یک روز پس از شروع عملیات) شد. موضوع را با شهید داوود حیدری، فرمانده‌ گردان و آقامحمود درودی، فرمانده‌ گروهان، در میان گذاشت. به او گفتند «با این وضعیت، شما حتماً چند روزی مرخصی برو تهران و فرزندت را ببین و به خانواده‌ات برس و دوباره برگرد و برای ادامه‌ مأموریت گردان، کمک کن.»

سرچمی، قدری تأمل کرد و در نهایت پذیرفت و ساکش را برداشت و رفت، اما پس از چند ساعت، برگشت! پرسیدند: «چی شد؟ پس چرا نرفتی؟!» گفت: «تا اهواز و ایستگاه راه‌آهن هم رفتم که با قطار برم تهران؛ اما فکر کردم اگر بمونم بهتره. ترسیدم برم تهران؛ بچه‌ام را ببینم و محبتش پایبندم کنه، نتونم برگردم. این شد که تصمیم گرفتم بمونم …»

مجید سرچمی بر عهد خود ماند و نهم اسفند، به فیض شهادت رسید.

فرزندش حسین هم اکنون، جوانی برومند شده و در کسوت خلبانی مشغول خدمت است. دایی حسین؛ شهید رضا دادخواه نیز دو ماه بعد، در گردان زهیر و در سحرگاه سیزده اردیبهشت ۱۳۶۵ در عملیات سیدالشهدا در منطقه‌ فکه به فیض شهادت نائل آمد.

بدون دیدگاه